تبليغاتX
بی نشانه - شعری از مثنوی دلگیر
مثنوی را قله ها دور و بلند
گوش خود پیش آ به ما بشنو به پند
راه آسان گیر و بر باغ غزل
سایه ی طوبی به جو شیر و عسل
سنگلاخ این راه و سختش جایگاه
پای عاشق بایدش تا سر به راه
عاقلی بر عاشقی با طعنه گفت
بی گمان دیوانه بودی از نخست
این چه گفتار و چه حرف است و سخن
از چه باید این گزندت خود به تن ؟
عاشقی را عاقبت دیوانگی است
خویش و کس ، حتی ز خود بیگانگی است
چشم بینا بر حقیقت بستن است
دل به واهی ، خویشتن را خستن است
این چنین ها ؛ یادم آمد از (برات)
قصه ای شیرین تر از شاخ نبات
روزگار ما ، نه پیش از این و پیش
زندگی ، زیبا زنی با شوی خویش
زیر سقفی عاشقی را روزگار ...
وقت شادی وقت غم همراه و یار
زن ندا می داد و می گفتش ، امیر 
مرد عاشق در جوابش ، من اسیر
ای تو نیکو سیرت و زیبا سرشت
ای فرشته از کجا ، بی شک بهشت
این چنین زیبا سخن ها ؛ نی ز رنگ
عاشقان را گفته از دل های تنگ
چشم مرد عاشق زیبا پرست
لحظه ای حاضر نشد رویش ز دست
تا رسید آنجا که خواب از دیده راند
گر تو بر چشمم نشینی ، او نماند
کاش می شد غیر مهرویش ندید
هم تماشایش به دل می شد مزید
صبح یک روز بهاری ، چون ز خواب
آفتاب آمد سوالش را جواب
خیره بر خورشید و نورش گر نگاه
غیر او هر چیز دیگر شد سیاه
مرد بی دل دیده بر دلدار و پیش
آنچنان محو تماشایش ؛ ز خویش
گفت با خود می شود آیا مدام
دیده را مهمان و چشمانم به کام
پلک چشمان بر هم آمد بی درنگ
سوزشی بر چشم و نابینا ز رنگ
ای خوشا این عاشقی دیوانگی
عاقلان کی فهم این فرزانگی
این نه تمثیل است و تنها داستان
این حقیقت از زبان راستان
صد حکایت اینچنین ها شد به گوش
تا مگر از خواب برخیزی به هوش
بر نگاه عاقلان آتش همان
بر خلیلش باغ گل تنها عیان
عاشق ما در حکایت گر چنین
راه دیگر گر بلد بودی نه این
هر کسی را راه و رسمی تا به او
جستجو کن جستجو کن جستجو
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 1:42 |