| مثنوی را قله ها دور و بلند |
| گوش خود پیش آ به ما بشنو به پند |
| راه آسان گیر و بر باغ غزل |
| سایه ی طوبی به جو شیر و عسل |
| سنگلاخ این راه و سختش جایگاه |
| پای عاشق بایدش تا سر به راه |
| عاقلی بر عاشقی با طعنه گفت |
| بی گمان دیوانه بودی از نخست |
| این چه گفتار و چه حرف است و سخن |
| از چه باید این گزندت خود به تن ؟ |
| عاشقی را عاقبت دیوانگی است |
| خویش و کس ، حتی ز خود بیگانگی است |
| چشم بینا بر حقیقت بستن است |
| دل به واهی ، خویشتن را خستن است |
| این چنین ها ؛ یادم آمد از (برات) |
| قصه ای شیرین تر از شاخ نبات |
| روزگار ما ، نه پیش از این و پیش |
| زندگی ، زیبا زنی با شوی خویش |
| زیر سقفی عاشقی را روزگار ... |
| وقت شادی وقت غم همراه و یار |
| زن ندا می داد و می گفتش ، امیر |
| مرد عاشق در جوابش ، من اسیر |
| ای تو نیکو سیرت و زیبا سرشت |
| ای فرشته از کجا ، بی شک بهشت |
| این چنین زیبا سخن ها ؛ نی ز رنگ |
| عاشقان را گفته از دل های تنگ |
| چشم مرد عاشق زیبا پرست |
| لحظه ای حاضر نشد رویش ز دست |
| تا رسید آنجا که خواب از دیده راند |
| گر تو بر چشمم نشینی ، او نماند |
| کاش می شد غیر مهرویش ندید |
| هم تماشایش به دل می شد مزید |
| صبح یک روز بهاری ، چون ز خواب |
| آفتاب آمد سوالش را جواب |
| خیره بر خورشید و نورش گر نگاه |
| غیر او هر چیز دیگر شد سیاه |
| مرد بی دل دیده بر دلدار و پیش |
| آنچنان محو تماشایش ؛ ز خویش |
| گفت با خود می شود آیا مدام |
| دیده را مهمان و چشمانم به کام |
| پلک چشمان بر هم آمد بی درنگ |
| سوزشی بر چشم و نابینا ز رنگ |
| ای خوشا این عاشقی دیوانگی |
| عاقلان کی فهم این فرزانگی |
| این نه تمثیل است و تنها داستان |
| این حقیقت از زبان راستان |
| صد حکایت اینچنین ها شد به گوش |
| تا مگر از خواب برخیزی به هوش |
| بر نگاه عاقلان آتش همان |
| بر خلیلش باغ گل تنها عیان |
| عاشق ما در حکایت گر چنین |
| راه دیگر گر بلد بودی نه این |
| هر کسی را راه و رسمی تا به او |
| جستجو کن جستجو کن جستجو |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت
1:42 |


