| شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار |
| صبرم از كف مي رود از دل قرار |
| شكوه از روزي كه كوتاه است و زود |
| مي رود بر ديده خار ِ انتظار |
| وقت خواب آمد سرت بر سينه ام |
| اين خيال است اين ، نمي آيد بكار |
| خاطرات خوب و زيبا را به دل |
| مي سپارم ، يادگاري ماندگار |
| زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي |
| تابش خورشيد آنجا ، سايه سار |
| چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد |
| آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار |
| با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي |
| زير لب آهسته اين : (اي روزگار ) |
| دل چه مالامال و گنجايش به هيچ |
| باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار |
| بي نشان بس كن مگو ديگر مگو |
| گنج پنهان ِ تو روزي آشكار |
| اردكان 5/11/87 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت
13:4 |


