تبليغاتX
بی نشانه - وداع ...
شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار
صبرم از كف مي رود از دل قرار
شكوه از روزي كه كوتاه است و زود
مي رود بر ديده خار ِ انتظار
وقت خواب آمد سرت بر سينه ام
اين خيال است اين ، نمي آيد بكار
خاطرات خوب و زيبا را به دل
مي سپارم ، يادگاري ماندگار
زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي
تابش خورشيد آنجا ، سايه سار
چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد
آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار
با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي
زير لب آهسته اين : (اي روزگار )
دل چه مالامال و گنجايش به هيچ
باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار
بي نشان بس كن مگو ديگر مگو
گنج پنهان ِ تو روزي آشكار
اردكان 5/11/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 13:4 |