تبليغاتX
بی نشانه - مگو هذیان ...
ميان كوچه اي باريك و غمبار
به دستم دفتري با كهنه اشعار
همان دير آشنا ؛ مهمان كنيدم
در ِهر خانه قفل از بيم و ؛ انكار
شب تاريك و حتّي يك ستاره
سكوت و سوت ِ گوش آزار و كشدار
هوا سنگين و بي جنبش ، نفس تنگ
هراس ِ سايه اي از كنج ِ ديوار
ميان رفتن و ماندن اسيرم 
به آنجا مبهم و ، اينجاي ِ مردار
نگاه خسته ناباور ، كه ناگاه
شكاف پرده اي نوري ، پديدار
شتابان مصرعي ، شايد ببيند
امان از نازك ِ دل ، چشم خونبار
تنم بيمار و دل پژمرده ايكاش
نبيند نشنود ، اينگونه گفتار
مگو هذيان ، مگو نام و نشاني
بزن بر ديده آب از خواب ؛ بيدار
اردكان 21/10/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 1:0 |