| نگاه زائران کعبه چرخید |
| ز حجّ ناتمام ، او را بپرسید ... |
| یکی می گفت شاید خارج از دین |
| یکی دیگر ز ترس و بیم جان ، این |
| نکو مردی خروشان ؛ ننگتان باد ! |
| رشادت های او را برده از یاد؟! |
| نبود او در جمل چون شیر غرّان |
| پدر را یار و یاور ، مرد میدان |
| به صفّین اش شجاعت ها فراموش |
| ز تیغش بر خوارج ، قصّه بر گوش ؟! |
| به حرمت خاک پاک کعبه را پاس |
| که خونش بر زمین ، سّیاس ِ خنّاس |
| شب اندیشان و اهریمن سرشتان |
| سکوت امّا ، خبر بر کاخ شیطان |
| خبر بر خلوت شیطان ، که مسلم |
| به بیعت کوفیان را ، اوست حاکم |
| حسین آنجا رسد ، سیلی خروشان |
| به فکر چاره باید ؛ چیست فرمان |
| ز شور و مشورت شد چاره بر کار |
| عبیدالله آن روباه مکّار |
| به سوی کوفه حاکم با سپاهش |
| فرود آمد ، نگاه کینه خواهش |
| شب سنگین ِ وحشت سایه گسترد |
| به کنج خانه ها خیزیده ، رخ زرد |
| صدای بستن در بود و جز آن |
| شکست ِ بی صدای عهد و پیمان |
| دلاور یکّه تنها کنج میدان |
| رجز آغاز ، زآوازش هراسان |
| سپاه کینه توز تیغ بر دست |
| و یا آن بد سگالان ، خفتگان ، پست |
| منم مسلم ؛ سفیر از او که مولاست |
| ز بد عهدی اگر اینگونه تنهاست |
| شما ! ای کوفیان ، پیمان نه بر من |
| که بر او بسته ، اینک رو به دشمن |
| سرم از پیکرم ؛ امّا بدانید |
| بلند ِ آسمان بر سینه سایید |
| هم اینک تیرها ! این سینه ی چاک |
| دلیران را چه باک از تیغ چالاک |
| مبادا مادرم گریان و ناخوش |
| چرا شیون ؟ شهیدان شاد و سر خوش |
| ز بد عهدیّ ِ ایّام او به زنجیر |
| سر غرّنده شیر از تن جدا زیر ... |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت
10:8 |


