|
دیدی چه شد فرجام ما پایان بی انجام ما |
| جامی بزن بر جام ما تا بر دَرَد شرم و حیا |
| اینک تهی دست آمدم پرکن که سر مست آمدم |
| بالا نشین! پست آمدم درمانده ای بی مدعا |
| پیرانه سر بی تاج اگر سرمایه ام تاراج اگر |
| چون تخته بر امواج اگر، ما را تو بودی ناخدا |
| این درس و این مشق و کتاب آن داده های بی حساب |
| چون شد ،چرا ناگه سراب؟ گفتم کلامی نا بجا؟ |
| گفتی به باغت می برم تا دشت و راغت می برم |
| با چلچراغت می برم ، تاریک شد ، کو آشنا؟ |
| بازم فریبت آرزو، در جستجویت کو به کو |
| دوری مجو چیزی بگو حتّی درشت و ناسزا |
| شب می رسد کو بی نشان ، پنهان مشو ای بد گمان |
| بازت به چنگ آرد بدان یکبار دیگر ماجرا |
| اردکان 27/9/88 |
| آشیان گم کرده مرغی در شب تاریک و تار |
| گوشه ی چشمی فریبش داد و بردش زین دیار |
| بال پروازش ز زخم کین زمانی پیش ازین |
| بسته شد کو دست تیماری که باز آید به کار |
| او که روزی شهسواران را همای و آرزو |
| آرزومند نگاه مشتری ؛ ای روزگار |
| آن نگین پاک و روشن، لایق انگشتری |
| همچو سنگی گوشه ای افتاده بر خاک و غبار |
| دل شکست و دل برید از ما که اینش حال و روز |
| باز اگر آمد نمی پرسم چه شد چون شد دچار |
| گرچه دورانش به پیشانی نشان خود نشاند |
| پیش چشم عاشقش، باز او همان دیرینه یار |
| کی به خویش آیی، ببین چشم انتظارت بر در است |
| (بی نشان) بر عهد و پیمان، بر سر قول و قرار |
| اردکان 11/9/88 |
| آنکه روزی رفت و ارزان ام زدست |
| اینک آمد روبرو ، شوریده مست |
| گفتمش باز آمدی بی گاه و دیر ... |
| عکسم آنجا گوشه ی چشمش نشست |
| گفتمش از چشمت افتادم چه زود |
| لب گشود اما نه چیزی گفت و بست |
| ملتهب مرغ دلم بی تاب او |
| دانه از دامش ، تمنّای دل است |
| بی نوا دل می طپید و غرق خون |
| وای اگر از شکوه ها رنجید و خست |
| نازک دستش به در ، دل التماس |
| بشکند دستی که جامم را شکست |
| لحظه ای بود و خیالی خوش چو خواب |
| خواب خوش این بود اگر ، بهتر که جست |
| او اگر روزی به خاکم پا کشید |
| لاله جام تازه می گیرد به دست |
| (بی نشان) با این خیال خوش به خواب |
| منتظر تا روز موعودش ، به شصت |
| اردکان 2/4/88 |
|
من جوادآقا ، تو پارک شهر گاری دارم ، لبو فروشم |
| البته فقط زمستونا ... چی بو د چی شد ، چی رفت تو گوشم |
| آی داغه لبو گرمه لبو آی سمنو آی سمنو آی ... |
| قاطی شد یکی کات بزنه تا من برم لباس بپوشم |
ادامه مطلب
| ای دیده ببین چرا شدی مات ؛ شه مات شدیّ و بر خیالات |
| او بر سر عهد خود ؛محالات ، کی کرده کسی تو را مراعات |
| هیهات ، هزار بار ازین پیش ؛ زین خوش خط و خال خورده ای نیش |
| اصرار چرا چگونه اثبات ، ناممکن اگر شود ، خرافات |
| سر برده به کار خود که اینم ، صد پله فراتر از زمینم |
| بر خاک تو او کجا ، سماوات ؛ بیهوده به خود مکن مباهات |
| ای ساز شکسته ی به دیوار ؛ ای نای بریده از چه گفتار |
| او از سر شب در ملاقات ، بسته است چرا سحر مناجات |
| ای مانده به خشک و شوره زاران؛ اینجا به چه دل ، به ابر و باران |
| آنجا که رسیده او ، کمالات ؛ هرگر نرسی ، تویی و طامات |
| خشکیده درختم آن درختم ؛ بی برگم و باد ، برده رختم |
| بر مرده ثمر کجا کرامات ؛ دلمرده شد از دم مسیحات |
| هرچند که پیش ازین کسی گفت ؛ (بی نام و نشان) شنید و آشفت |
| بی پیر چو می روی خرابات ؛ صد فتنه اگر رسد ، مجازات . |
| شیراز 4/3/87 |
| از چه بس دیر آمدی بسیار ها کردی درنگ |
| بی تفاوت رو گرفتی ؛ این نه هشدار است و زنگ |
| فرصت دیدار اندک بود و بر بیهودگی |
| پرده ها از هر طرف رنگین و گم گشتی به رنگ |
| چشم و گوش دل چرا بستی که مهمان بر دل است ... |
| ره زن دل بود و آزادش ؛ نکوبیدی به سنگ |
| با نوای ساز ناکوکش چرا رقصان شدی |
| برده از خاطر نوازش های آن مهرو به چنگ |
| بوسه ها در انتظارت شهد و شیرین جانفزا |
| کام جان مسموم اگر خواهی بنوش از این شرنگ |
| دیده بگشا بر تماشا پرده بردار از نگاه |
| دشت پهناور رها ، اینجا چرا این جای تنگ |
| گر نمی آیی به راه از تیر خشمش کن حذر |
| سرگرانی از چه شاید بر سرت سودای جنگ |
| (بی نشان) عذر گنه از یاد یار مهربان |
| آرزو دور و بلند اما نه با این پای لنگ |
| اردکان 9/2/88 |
|
دوستان عزیز |
|
سلام |
|
چند وقت پیش شاعر گرامـــــی و ارجمند جنــــــاب آقای بـــرات رفیعی شعری |
|
گذاشتند در سایت محترم آوای دل با عنوان (مه ) و در ابتدای آن شرحی از ماجرایی بسیار عاشقانه نوشته بودند از آقا و خانمی بنام( امیر و فرشته ) |
|
آن ماجرا خیلی به دلم نشست . تا اینجا را داشته باشید ... |
|
دفتر شعری نا تمـــام دارم بنام (مثنوی دلگیر ) تا حالا پانصد بیتی شده است و |
|
پیشاپیش تقــــدیم گردیده به دوستــــی بسیار گرامی . خیلــی وقت است به |
|
سراغ آن دفتر شعر نرفته بودم . آن ماجرای جناب بـرات رفیعی باعث شد ابیات |
|
زیر به آن دفتر اضافه شود . |
|
مثنوی را قله ها دور و بلند |
|
گوش خود پیش آ به ما بشنو به پند |
|
راه آسان گیر و بر باغ غزل |
|
سایه ی طوبی به جو شیر و عسل |
ادامه مطلب
| روز وشب در انتظار و بر ملال |
| تا به کی اینگونه باید ، ماه و سال |
| روزگاری در سرم سودای عشق |
| حال و روزم را تماشا ، بی سوال |
| پیر و فرتوتم ، کجایم شاخ و برگ |
| تا به رقص آیم به بادی از شمال |
| جنگل انبوه و فریادم به هیچ |
| دست بی رحم تبر ، پای نهال |
| مرغ بی دل ، از چه اینجا آشیان ؟ |
| گوشه ای پنهان ببین آن خطّ و خال |
| عاقبت چنگال تیزش سینه ات |
| می گریزی از چه ، چابک پا غزال |
| گرچه دلگیرم ، هزاران آرزو |
| بی سرانجامم ولی شاید مجال |
| (بی نشان) را جام دیگر لب به لب |
| هر چه پیش آید خوش آید ؛ بی خیال |
| اردکان 20/1/88 |
|
دیشب گذشته به خطبه ی چهلم رسیدم شکر خدا . مدد کند صاحبش تا یکسال دیگر به پایان می رسد . تا او چه خواهد و اگر خدا خواست به پنجاه که برسد اقدام به چاپ آن خواهم کرد تا پنجاه خطبه ی بعدی ... باز هم تا او چه خواهد . خطبه ی ۴۰ صدق مطلق حرف حق بوده است و هست |
| حرف حق را كس نشايد ، برده دست |
|
غير فرمان خدا ، فرمان چه كس ؟ |
| غير اين ، هر گفته ي ديگر عبث |
|
ليك اينان چيز ديگر بر زبان |
|
زانچه مي خواهند ، خلقي بر زيان
|
ادامه مطلب
| خسته از تكرار تلخ اشتباه |
| جستجو ، شايد چراغي پيش راه |
| در برويم بسته شد از هر طرف |
| چشم امّيدم كجا دارد نگاه |
| با دل افسرده افسوسم به لب |
| حيف از عمري كه نابود و تباه |
| مي شود امشب شكيبايي كني |
| بر تو مهمان آمدم ، اينجا پناه |
| مهربانا ، مهرباني كن به من |
| تازه خواهد شد به آبي اين گياه |
| تير خشمش را كجا تاب آورم |
| سينه چاكم ، پيش رو تيغ و سپاه |
| حال زارم را تماشا بس نشد؟ |
| عرض حال آورده گريان دادخواه |
| حرف آخر را شكايت مي كنم |
| (بي نشان ) را از چه راند از خانقاه |
| اردكان 27/11/87 |


