بنام حضرت دوست
پس از مدتی تاخیر به رسم تفأل به دیوان کبیر حضرت مولانا رجوع کردم و این غزل زیبا رو نمود :
دلبـــــر بیگــــانه صـــورت ،مهـــر دارد در نهـــــــان
گـــــر زبانـش تلــــخ گویـــــد ، قنـــد دارد در دهان
ادامه مطلب
بنام حضرت دوست
پس از مدتی تاخیر به رسم تفأل به دیوان کبیر حضرت مولانا رجوع کردم و این غزل زیبا رو نمود :
دلبـــــر بیگــــانه صـــورت ،مهـــر دارد در نهـــــــان
گـــــر زبانـش تلــــخ گویـــــد ، قنـــد دارد در دهان
دفــــع مـــده دفــــع مـــده مــن نـــروم تـا نخورم
عشوه مــده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم
بیت آغازین غزل گویای آن است که حضرت از معشوق شکوه دارد و لب به شکایت گشوده است ولی با کلامی که زیبایی آن دل معشوق را نرم می سازد
حضرت مولانا در ادامه می فرماید : من مرغی عجیبم که بدون دام و دانه و بدون صیاد به قفس آمده ام. چرا که همنشینی و همدمی با یاران از تنهایی در باغ و چمن خوشتر است . به چاه هجر در آمده ام ، تا یوسف در غم هجران به تنهایی نماند.
نکته های بسیاری در این ابیات نهفته است حضرت ، مردمان دنیا را بد نمی داند و آنان را یاران خود خطاب می کند . یارانی به خاطر آنها حاضر است در این زندان بماند . پس او بر خلاف برخی دیگر دنیا را آکنده از زشتی و مردم زشت کردار نمی داند . دیگر اینکه شاید اشاره دارد به حال خود قبل از دگر گونی و دیدارش با شمس تبریزی که از اوج غرور به زیر می آید و به جمع یاران در می آید ، یارانی که از عامه ی مردمند کسانی چون صلاح الدین زرکوب و ...
به خاطر آنها حتی به زبان آنها سخن می گوید و در شعرش قفل را قلف می گوید ( در سایه ی آن لطف تو ، آخر گشایم قلف تو ) و وقتی از او سوال می کنند ، می فرماید در آن مجلس عزیزی بود که قفل را قلف می گوید بخاطر او اینطور گفتم .
در زخــــم او زاری مکــــن دعــــوی بیمـــــاری مکن
صد جــــــــان شیرین داده ام تا ایــــن بلا بخریده ام
چـــــون کرم پیلـــه در بلا در اطلـــس وخز می روی
بشنــو ز کــرم پیلـــه هـــم که انــدر قبا پوسیده ام
پوسیـــــده ای در گـــــور تــن رو پیش اسرافیل من
که از بهر مــــن در صـــور دم که از گور تن ریزیده ام
نی نی چـــــو باز ممتحــن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاوسی نکـــــــو من دیبـــه ها پوشیـــــده ام
پیــــش طبیبـــش ســــر بنـــه یعنــی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نــــــزه مــــــن زهـــرهــا نوشیده ام
تـــو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا مـــن از حلــــوای جـــــان چون نیشکر بالیده ام
عیـــــن تـــــو را حلــــوا کنـد به زانکه صد حلوا دهد
مــــن لذت حلــــوای جـــــان جز از لبش نشنیده ام
خامـــــوش کــــن که اندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بــــو برد زان سان که من بو ییده ام
هــر غوره ای نالان شده که ای شمس تبریزی بیــا
کــــــه از خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام
در ادامه و به خود نهیب می زند که اگر از دوست زخمی به تو رسید بیمار مشو چرا که من این بلا و این درد را به جان شیرین خریده ام . هنگام رسیدن بلا چون کرم ابریشم در پیله ابریشمین ، پنهان مشو . منظور از پیله دیبا و ابریشم با توجه به ابیات بعدی که به طاوس اشاره می کند . خود بینی و خود پسندی است . می فرماید همچون باز تیز بین خود بینی را رها کن و بیرون را بنگر ، چون طاوس خودبین مباش . و می فرماید چنانچه به درد خود بینی دچار شدی . تسلیم طبیب جان باش تا جانت از داروی او درمان شود . در بیتهای پایانی از شیرینی پس از درمان سخن می گوید و همانند بسیاری از غزلیات دیوان کبیر ، خود را به خاموشی می خواند و در انتهای غزل حضرت می فرماید : ما به خامی خود پی برده ایم ای شمس تبریزی بیا و ما را از زاری برهان .
الهی ، غوره ی جان را به پرور
بکن انگور خوش در خمره انداز
شرابش کن شراب پاک و خوشبو
اردکان 26/7/86
14520
چنـدانکه خواهی در نگر ، در من که نشناسی مـرا
زیـــــرا ازآن کم دیده ای ،من صد صفت گـــردیده ام
در دیــــده ی مــــن اندر آ وز چشــم من بنگـــر مرا
زیــرا بــــرون از دیــــده هـــا منزلگهـــی بگــزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم
تو عــاشـــق خنــدان لبی من بی دهان خندیده ام
من طـــرفه مــــرغم کــز چمن با اشتهای خویشتن
بــــی دام و بــــی گیرنـده ای اندر قفس خیزیده ام
زیــرا قفس بــــا دوستــان خوش تــر زباغ و بوستان
بهـــــــــر رضـــــــای یـــوسفــــان در چاه آرامیده ام
حضرت می فرماید : هرچقدر می خواهی بر من نگاه کن . چرا که کم اینگونه مرا دیده ای من به شکل های گوناگون در آمده بودم.اگر می خواهی مرا ببینی از چشم من و از دیدگاه من به من نگاه کن و لا غیر .
خود را با خود خود مقایسه می کند . خود پیش از این یکبارگی را مست مست از سر خوشی می داند و خود خود را سر خوش از مستی بی سر می داند . خدایا حضرت تا کجا سیر کرد ؟
و باز به خود می فرماید : تو گفتی و پسنیده شدی و از گفتنت چه خندانی . بگو در مقابل این خود خود بی دهان خندان چه می گویی ؟ او دهانی ندارد که بگوید تا معشوق را خوش آید و پسندیده شود و تا در مسلک عاشقان درآید .
حکایت زیبایی بیاد دارم که :
موسی به کوه طور شد برای گفتگو . نزدیک که آمد ، صدای خدا را شنید در گفتگو با زنی در راز و نیاز عاشق و معشوق . آنچنانکه خدا متوجه آمدن برگزیده ی خود نشد . موسی کلیم الله دلشکسته گفت : خدایا ! کسی غیر من گزیده ای . این کیست که اینگونه ترا عاشقانه می خواهد . تو اینگونه عاشقانه پاسخش می دهی ؟
ندای حق بر آمد که ای موسی زیاده می خواهی بدانی ترسم که باز به شبهه در آیی ! سخنت بگو و برو .
و باز موسی اصرار می کرد . پس حق تعالی . رو به فرشتگان فرمود که بدان جنگل ، بدان غار بریدش تا آنچه می خواهد بداند ، ببیند. !
موسی در جنگلی انبوه در مدخل غاری تاریک دور از هیاهوی شهری نزدیک ، ایستاده بود
صدای زنی می آمد به راز و نیاز :
خدایا چه خرسندم ، این همه ماهرو ! و من ! چه خوب شد که تو مرا پسندیدی که اینجا دور از نگاه دیگران تنها تو باشی و من !
خدایا ! چه خشنودم که از این همه دست و پای بلورین وزیبا ، دستهای رنج کشیده و پاهای لاغرم را خواستی . !
خدایا ! چه خوشبختم ، این همه غزال آهو چشم تنها تو بودی که زیبایی چشم انتظارم را دیدی و خریدار آن شدی !
خدایا ! همچنان در غار پنهانم بدار که پسند تو شدم نمی خواهم کسی جز تو مرا ببیند. !
برگزیده ی ، خدا موسی تاب نیاورد به غار داخل شد . وقتی چشمهایش از رنگ و ریای بیرون از غار درون تهی شد ، آماده و مهیای دیدن شد.
افتاده بر زمین بی دست و پا زنی
چشمان بی فروغ
تنها و بی کسی
در راز و در نیاز ......
ادامه دارد...

اگر خدا توفیق دهد وحضرتش اجازه ، بر آنم که برسم تفأل به دیوان کبیر حضرت مولانا جلال الدین پارسی رجوع و شرحی مختصر به قدر فهم خود بر آن بنویسم و این اولین تفآل به دیوان است .
(غزل 1373)
14510
این بار من یکبارگی در عاشقـــی پیچیـــده ام
این بار من یکبارگـــــی از عافیـــت ببریــده ام
دل را زخود برکنــده ام با چیـــز دیـگــر زنده ام
عقل و دل و اندیشـــه را ازبیخ وبن سوزیده ام
ای مردمـــان ای مردمان ، از من نیاید مردمی
دیوانـــه هم نندیشد آن ، کاندر دل اندیشه ام
دیوانـــه کوکب ریخته ، از شـــــور من بگریخته
مـــن با اجل آمیختــه ، در نیستـــی پریــده ام
امــروز عقل من ز من ، یکبــــارگـــی بیزار شد
خواهدکه ترساند مرا پنداشت مـــن نا دیده ام
حضرتش ،در بیت نخستین مخلص کلام را می گوید و با شور وهیجان وصف ناشدنی ، می فرماید : این بار من یکبارگی ، یعنی این بار با دفعات قبل تفاوت دارد . برخلاف بارهای قبل یکبارگی و این کلمات را در بیت آغازین در ابتدای هر دو مصرع ، می آورد و ادامه می دهد که از عقل و دل واندیشه بریده ام و با چیز دیگری زنده ام . چرا عقل ، دل و اندیشه را ذکر می کند ؟. مشخص است که عقل و دل با یکدیگر در ستیزند . اندشه چیست ؟ اندیشه هم می تواند زاییده عقل باشد و هم می تواند دل مشغولی به معنای تردید باشد . پس در این غزل شور انگیز ، نه تنها از عقل و دل این دو فرمانروای تن می گذرد ، اندشه را هم رها می کند و تردید به خود نمی دهد که چه خواهد شد . چرا که بخوبی می داند به چیز دیگری زنده است . و هوای دیار نیستی دارد و با اجل یکی شده است . عقل نیز امروز به یکبارگی از او بیزار شده و برای ترساندنش ، اندیشه به دلش می اندازد و سعی دارد او را دچار تردید کند . حال ببینیم در ادامه با این عقل کوته بین چه تدبیر می کند:
14515
من خود کجاترسم ازو ، شکلــی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی،قاصدچنین گیجیده ام
از کاسه ی استارگان ، واز خون گردن فــارغم
بهرگدا رویان بسی ، من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت ، در حبس دنیا مانــده ام
حبس از کجا من از کجا ؟ مال کـــرا دزدیده ام
درحبس تن غرقـم به خون وزاشک چشم هر حرون
دامـــــان خــــون آلود را در خاک می مالیده ام
مانند طفلــی در شکم مـن پرورش دارم زخون
یک بـــار زآیـــد آدمـــــی ، مــن بارها زاییده ام
عقل را به سخره می گیرد و کردار من اگر مانند گیجان است ، از آن جهت است که قاصد ی آمده است و آمدن او مرا چنین گیج کرده است . از آسمان که آنرا به تمثیل کاسه ی ستارگان ذکر می کند و آنچه باعث گردش چرخ گردون است ، بی نیاز می شود و چه زیبا کلمات کاسه و خون را به کار می گیرد تا در ادامه بگوید اگر تا کنون کاسه لیسی کرده ام ، بخاطر شما گدایان و از روی مصلحت بوده است . که در زندان تن مانده ام و شکایت می کند که جرم من چیست و زندانی کدامین گناهم ؟ می فرماید در زندان تن در میان اشک خونین دامان خون آلوده ی خود را بر خاک می مالیده ام و حکایت از فرزند آدم می کند که بر اثر نا فرمانی وی به سرزمین خاک اسیر شده است . در ادامه خود را به کودکی مانند می کند که در شکم مادر از خون پرورش می یابد و اشاره می کند که این ماندن و پرورش یافتن خون خوردن است . و این درد ورنج را به بارها زاییدن تشبیه می فرماید .
14520
چندانکه خواهی در نگر ، در من که نشناسی مــرا
زیرا ازآن کم دیده ای ،من صد صفت گردیده ام
ادامه دارد .....