|
ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام حدود دو سالی است که از شهر و دیار زادگاهم رانده و به شهری آمده ام ، که به گمانم از قبل برایم تعیین شده بود .به شعر همیشه دلبستگی خاصی داشته ام و عاشق غزل بخصوص غزلیات حضرت مولانا جلال الدین پارسی . مرحوم پدرم چند سال آخر عمر شعر می سرود و هر روز که به خانه می آمد یکی از سروده هایش را برایمان می خواند و هرجا که وزن وقافیه ی شعرش اشکال داشت ، آن قسمت را کشدار و بلند و یا کوتاه می خواند و می گفت « این ضرورت شعر است » خدا رحمتش کند مرد با صفایی بود . او هم عاشق بود و عاشق حضرت مولانا جلال الدین پارسی . مهندس ساختمانم و سالها پیمانکاری کرده ام ، پیمانکار ساختمان . دو دوره هم دبیر انجمن شرکتهای ساختمانی در استان زادگاهم بوده ام . و حالا بعد از سالها پیمانکاری به دلایلی ، زندگیم عوض شد و در یکی از پروژه های صنعتی ، در قسمت نظارت آن مشغول بکار . در شهر کوچکی زندگی میکنم و خیلی به اینجا علاقمند شده ام . اواخر مرداد ماه سال گذشته بود که در ایستگاه راه آهن تهران موقع برگشتن از مرخصی به محل کارم جمله ای شعر گونه ذهنم را به خود مشغول کرد و آنرا بر روی پاکت سیگارم نوشتم (ابلهان نام تو را لعبته می پندارند و به بازی و به تسبیح به تو مشغول شوند – عاشقان نام مقدست به خونین دل خود دم به دم در همه دم نقش کنند.) و دیگر بارش شعر شروع شد . چیزی از وزن و قافیه و اصول شعر ، علیرغم آن همه شعری که خوانده بودم ، نمی دانستم . ولی گفتم وگفتم با همان شکلی که شعر می پنداشتم و برای همکارانم می خواندم تا اینکه در همین محل کار کسی پیدا شد که شعر می دانست و عروض را از او آموختم و با خواندن کتابی از دکتر شمیسا در مورد شعر بیشتر دانستم و پس از آن سروده هایم را اصلاح کردم . شبی با خود گفتم برای خود تخلص انتخاب کنم . ابتدا می خواستم «پیر بابا» را انتخاب کنم ولی نمی دانم به چه دلیل «بی نشان» را برگزیدم . نیمه شب بود به عادت هر شب به سراغ دیوان کبیر حضرت مولانا جلال الدین پارسی رفتم با حضرتش گفتم « من بی نشان را برای خود انتخاب کرده ام تو چه می گویی و کتاب را گشودم ، غزل شماره ی 1708 بود و در انتهای غزل بیت بالای این نوشته را خواندم . بدنم می لرزید : زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام و «بی نشان » را به عنوان تخلص خود انتخاب کردم نامی که حضرتش قبول کرده بود . در این نوشته ها قصد دارم برداشت های شخصی خود را از سروده های حضرت مولانا جلال الدین پارسی برایتان بنویسم و همچنین از سروده های خودم که بقول بزرگواری که نام نازنینش را بخاطر ندارم ، مرتکب شده ام . باشد که مورد قبول عاشقان و دوستداران شعر واقع شود . به امید حق. مــی رسد شب تـا بیارامد به بالین جان خسته |
| چشــم مــانده بـر رهــــم اما به بیداری نشسته |
| در ســـرم دیگـر نمانده شور و غوغای جوانی |
| بی نشاط و نـــا امیــدم در فضایی سرد و بسته |
| منتظــــر بنشستـــه ام امــا بخوانــد ســــاربانم |
| گــــویدم برخیز ای جان کاروان از جای جسته |
| من بـــه خواهش گویمش لختی تحمل شاید آید |
| آخـــــرین بارش ببینـــم آن مه خوب و خجسته |
| بغض بسته راه گریه اشک خشکیده به چشمم |
| از غــم هجران خمیده پشت من گویی شکسته |
| بانگ بر خود می زنم گر این چنیین زارم ببیند |
| وای بــر من گــر بگرید زیـن تمنــا دل برسته |
| ســاربــانـا خیــــز اشتر ها به ره کن آمدم من |
| تا نشان از من نماند بی نشانم خوان به دسته |
| اردکان 86/2/13 |


