تبليغاتX
بی نشانه
گم کرده راهم در کویر خشک ِ تبعید
بر سایه ها حتّی اگر همسایه ؛ تردید
اینجا هوا سنگین ، غبارآلود و ناپاک...
چشم تماشا را هزاران پرده بر دید
آن سو ترک سر سبز سروی سایه افکند
نیلوفری نازک به آب برکه خندید
دل غرق شادی شد: (چه خوش ترکیب و رعنا
بر استوار قامتش ، گل کرد و پیچید)
گفتم دلک! نقش فریبای سراب است
آنجا چو اینجا مرگ و نابودیّ و تهدید
دل همچنان غرق تماشا زیر لب گفت
دیر است،اگر ماندی مگو باز از چه تمدید
گفتم ببین مرز است و پرچین! پا نشاید
بر خاطیان تندی کند شاید نبخشید
از تنگ جای سینه بیرون رفت و آشفت
دلداده از دیوانگی آیا هراسید؟
بر بی ثمر بیهوده خون دل چکاندم
بی بار و بر را بی جهت، چشمان ِ امّید
دل رفت و چشمان من ِ بی دل به سویش
در خون ِ خود غلطید و جایش لاله رویید
گفتم مبادا چشم ناپاکی ببیند
با دست لرزان (بی نشان) از ساقه اش چید
اردکان 16/7/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 9:44 |
ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنید
بی هیاهو ، تا مگر چشمی به ما، غوغا کنید
عاشقی از جمع ما خونین دلان دارد هوس
وای اگر تنها رود، هنگامه ای بر پا کنید
گرچه معشوقش در ِ پنهان برویش بر گشود
پیش ِ چشم ما رقیبان! پیش ِ پا دریا کنید
یا مبر او را اگر بردی ببین اینجا چه شد
بندیان! زنجیر جنبان هر کجا نجوا کنید
می برد ایمان ما گوید چرا کافر شدند!
آتش خشمش فروزان می شود، پروا کنید
این رجز خوانی ز ما بسیار پیش از این شنید
او اگر دلگیر شد، این ها همه حاشا کنید
(بی نشان)با چشم گریان گفت و گم شد گوشه ای
ای رفیقان نیمه شب دست دعا بالا کنید
اردکان 14/7/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 16:22 |