| گم کرده راهم در کویر خشک ِ تبعید |
| بر سایه ها حتّی اگر همسایه ؛ تردید |
| اینجا هوا سنگین ، غبارآلود و ناپاک... |
| چشم تماشا را هزاران پرده بر دید |
| آن سو ترک سر سبز سروی سایه افکند |
| نیلوفری نازک به آب برکه خندید |
| دل غرق شادی شد: (چه خوش ترکیب و رعنا |
| بر استوار قامتش ، گل کرد و پیچید) |
| گفتم دلک! نقش فریبای سراب است |
| آنجا چو اینجا مرگ و نابودیّ و تهدید |
| دل همچنان غرق تماشا زیر لب گفت |
| دیر است،اگر ماندی مگو باز از چه تمدید |
| گفتم ببین مرز است و پرچین! پا نشاید |
| بر خاطیان تندی کند شاید نبخشید |
| از تنگ جای سینه بیرون رفت و آشفت |
| دلداده از دیوانگی آیا هراسید؟ |
| بر بی ثمر بیهوده خون دل چکاندم |
| بی بار و بر را بی جهت، چشمان ِ امّید |
| دل رفت و چشمان من ِ بی دل به سویش |
| در خون ِ خود غلطید و جایش لاله رویید |
| گفتم مبادا چشم ناپاکی ببیند |
| با دست لرزان (بی نشان) از ساقه اش چید |
| اردکان 16/7/88 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت
9:44 |


