تبليغاتX
بی نشانه
خسته از تكرار تلخ اشتباه
جستجو ، شايد چراغي پيش راه
در برويم بسته شد از هر طرف
چشم امّيدم كجا دارد نگاه
با دل افسرده افسوسم به لب
حيف از عمري كه نابود و تباه
مي شود امشب شكيبايي كني
بر تو مهمان آمدم ، اينجا پناه
مهربانا ، مهرباني كن به من
تازه خواهد شد به آبي اين گياه
تير خشمش را كجا تاب آورم
سينه چاكم ، پيش رو تيغ و سپاه
حال زارم را تماشا بس نشد؟
عرض حال آورده گريان دادخواه
حرف آخر را شكايت مي كنم
(بي نشان ) را از چه راند از خانقاه
اردكان 27/11/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 1:4 |
شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار
صبرم از كف مي رود از دل قرار
شكوه از روزي كه كوتاه است و زود
مي رود بر ديده خار ِ انتظار
وقت خواب آمد سرت بر سينه ام
اين خيال است اين ، نمي آيد بكار
خاطرات خوب و زيبا را به دل
مي سپارم ، يادگاري ماندگار
زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي
تابش خورشيد آنجا ، سايه سار
چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد
آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار
با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي
زير لب آهسته اين : (اي روزگار )
دل چه مالامال و گنجايش به هيچ
باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار
بي نشان بس كن مگو ديگر مگو
گنج پنهان ِ تو روزي آشكار
اردكان 5/11/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 13:4 |