| ميان كوچه اي باريك و غمبار |
| به دستم دفتري با كهنه اشعار |
| همان دير آشنا ؛ مهمان كنيدم |
| در ِهر خانه قفل از بيم و ؛ انكار |
| شب تاريك و حتّي يك ستاره |
| سكوت و سوت ِ گوش آزار و كشدار |
| هوا سنگين و بي جنبش ، نفس تنگ |
| هراس ِ سايه اي از كنج ِ ديوار |
| ميان رفتن و ماندن اسيرم |
| به آنجا مبهم و ، اينجاي ِ مردار |
| نگاه خسته ناباور ، كه ناگاه |
| شكاف پرده اي نوري ، پديدار |
| شتابان مصرعي ، شايد ببيند |
| امان از نازك ِ دل ، چشم خونبار |
| تنم بيمار و دل پژمرده ايكاش |
| نبيند نشنود ، اينگونه گفتار |
| مگو هذيان ، مگو نام و نشاني |
| بزن بر ديده آب از خواب ؛ بيدار |
| اردكان 21/10/87 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت
1:0 |


