تبليغاتX
بی نشانه
ميان كوچه اي باريك و غمبار
به دستم دفتري با كهنه اشعار
همان دير آشنا ؛ مهمان كنيدم
در ِهر خانه قفل از بيم و ؛ انكار
شب تاريك و حتّي يك ستاره
سكوت و سوت ِ گوش آزار و كشدار
هوا سنگين و بي جنبش ، نفس تنگ
هراس ِ سايه اي از كنج ِ ديوار
ميان رفتن و ماندن اسيرم 
به آنجا مبهم و ، اينجاي ِ مردار
نگاه خسته ناباور ، كه ناگاه
شكاف پرده اي نوري ، پديدار
شتابان مصرعي ، شايد ببيند
امان از نازك ِ دل ، چشم خونبار
تنم بيمار و دل پژمرده ايكاش
نبيند نشنود ، اينگونه گفتار
مگو هذيان ، مگو نام و نشاني
بزن بر ديده آب از خواب ؛ بيدار
اردكان 21/10/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 1:0 |

نگاه زائران کعبه چرخید
ز حجّ ناتمام ، او را بپرسید ...
یکی می گفت شاید خارج از دین
یکی دیگر ز ترس و بیم جان ، این
نکو مردی خروشان ؛  ننگتان باد !
رشادت های او را برده از یاد؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 10:8 |
دلا بس کن تماشا را ، بگو چیزی خدا را
مرا هی زد ؛ که خود گویا ، تو کم کن ماجرا را
قلم بر دست نازک می زند نقشی به کاغذ
نگاه از چشم نمناکش تماشا تا کجا را
به دریایم مبر ، طوفان و موج و اوج و زیر است
دلم بی زهره شد گم شد ، یکی این ، ناخدا را 
چرا پیچیده گیسو را به موی ناخوش احوال
ندارد تاب ِ آن دارد ؛ رها کن مبتلا را 
ز قاب بسته پا بیرون مگو تقصیر و تقدیر
نقاب از چهره بردار و تو دیگر کن قضا را
کتاب و نامه ی سنگین ِ اعمالم به دستت
مخوان ؛ خواندی مگو با کس ، مکن رسوا تو ما را

به راهی بی نشان پا را که بی انجام و فرجام

مجو بیهوده ، بادی آمد و گم ردّ ِ پا را

اردکان - 7/10/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 21:7 |