| با تو ام ، در بسته ای بر ما چرا |
| یا بنا داری بسازی ماجرا |
| پشت سر بر ما تو غیبت بی سبب |
| بر دهان انگشت حیرت ، ای عجب |
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت
20:15 |
| با تو ام ، در بسته ای بر ما چرا |
| یا بنا داری بسازی ماجرا |
| پشت سر بر ما تو غیبت بی سبب |
| بر دهان انگشت حیرت ، ای عجب |
|
ای رفیقان پایکوبان مست مست |
| امشب اینجا می شود خورد و شکست |
| کوزه ها خالی در و دیوارها |
| بی خسارت گرچه بر خروارها |
| بار دیگر آمدم در می زنم |
| پشت در بر سیم آخر می زنم |
| می زنم دروازه را باسنگ وچوب |
| این سر تسلیم ما ، خواهی بکوب |
| ای خدا امشب برایت تحفه ای |
| پس فراهم کن به خلوت غرفه ای |
| ساز و آوازی ، که کوکم کوک کوک |
| چست و چاکم ، نه لنگان لنگ و لوک |
| ای خدا تاریک شب راه دراز |
| کیسه خواب آورده ام شاید نیاز |
| گوشه ای اینجا اجازت می دهی |
| یا به آنجایم اشارت می دهی |
| یارب امشب را نه تنها تا سحر |
| روز فردا هم بده جایی دگر |
| بی کس و بی سر پناهم ، چاره ای |
| چون برانی ، چون من بیچاره ای |
| مست و سرمستم هنوز ای مهربان |
| باده ی دیشب بجانم همچنان |
| وای اگر دیشب ز بد مستی سخن |
| بر دهانم زن بدرّانم دهن |
|
شب تیره سر شد سپیده دمید |
| گذشت انتظاری ز نو سر رسید |
| عجب آن ز در این ز درگه مرا |
| خدا را مبادا کسی این شنید |
| که فانوس دریا میان کویر !! |
| ز خوبان کسی زآنچه گفتم ندید |
| یبا منتظر مانده بر دیده ام |
| شب و ماه و مهتاب دریا مزید |
| یکی قایق و ، ناخدایش منم |
| به دریا که دشمن چو دیو سفید |
| نترسی ز گم گشتن ای نوگلم |
| که فانوس دریا به ساحل به دید |
| بخوان تازه تر هرچه خواهی بگو |
| که امشب تویی ناخدا را امید |
| که فردا شود جمعه بازار و من |
| ترانه سرا ، جان جان شد پدید |
| اگر بی نشان را ندیدی بدان |
| به دریا شب دیشب و ، نا پدید |
| اردکان 7/6/87 |
| حضرت مولانا: |
| <<تنت زین جهان است و دل زان جهان |
| هوا یار این و خدا یار آن >> |
| تنم زین جهان و دلم زان جهان |
| بگو جان کجا مایل و جانِ جان |
| دلم را هوایی مکن با غزل |
| من ِ خسته جان را نشاید چنان |
| عنایت فزون شد که ما را تویی |
| چرا بار دیگر رسد ناگهان |
| خدا را ، ندیدی چه شد با دلم |
| مرا جذبه ی حق به دل آن زمان |
| عجب چون گذشتی تو بر مردمم |
| دل از روزن دیده شد پاکشان |
| ببین جای پایت چه خون می چکد |
| تو سنگین دل و چشم دل خون فشان |
| مگو موج دریا چرا کف زند |
| صدایی به گوشش ، تویی دف زنان |
| تشر زن زبان را نگوید سخن |
| نشد این ، نشان ها دهم بی گمان |
| اردکان 5/6/87 |