تبليغاتX
بی نشانه

1-
گفتم به رباعی سخنی ، راست بگو
گفتا اگرت تازه ترین هاست بگو
حرف دگری غیر غزل نیست چه گویم ؟
گفتا تو مرا هر چه ز دل خواست بگو
2-
لب بر لب جام باده با یاد تو ام
طوفانزده بر باد ز بیداد توام
غیر از تو مرا کیست به فریاد رسی
آباد مگر باز که بغداد توام
3-
مستی من از حال خراب است ، بدان
چشمم نه به آب بر سراب است ، بدان
گفتم دلکم باز فریبش ز چه رو ؟
گفتا نه مرا عقل حساب است بدان
4-
باید که حکیمانه سخن گفت ، نشاید
طفل سخن آزرد به این جفت ، نشاید
بیهوده چرا فکر هلاک آمده بر سر
بیدار دلم خسته چرا خفت ، نشاید
5-
ما جز غزل ناب نخوانیم به عادت
جز یار غزل خوان نپذیریم به خلوت
ای خوب ترین اصل غزل های منی تو
شعر و غزلم  ، قبله ی مایی به عبادت
اردکان 28/3/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 9:49 |

سهیلم تو سهیلای منی تو
به چشم بسته بینای منی تو
اگر جام بلا باشد به دستت
ز شیرینی چو صهبای منی تو
منم در خواب مستی خفته اما
دعای نیمه شبهای منی تو
منم مست و شراب آلوده هرشب
ز مستی یاد مولای منی تو
خطا کردم تو میرانی پشیمان
گمان بردم که همتای منی تو
تو آن بالا به اسفل سافلین من
منم سرگشته سودای منی تو
نشان بی نشان بر تو هویدا
تو ای گم گشته پیدای منی تو
اردکان 24/3/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 20:39 |

می خواهم ازو بگویم امشب
امشب که تنم گدازد از تب
تب شد خجل از تنور سینه
تا دیده ام او مرا مخاطب
همزاد من او همیشه بامن
همراه من او به درس و مکتب
بر خط چو شدم ، شداو موازی
کج رفتم اگر ، چو من مورّب
همراه نمازم او به پا شد
از باده چو من شداو لبالب
روز از پی من چو سایه آمد
شب وقت حساب شد مرکّب
ناگه بجهم ز خواب مستی
یک بوسه ازاو رسد چو بر لب
مرگ ست و نشانِ بی نشانه
او را نکنی جزاین ملقّب
اردکان 21/3/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 14:25 |

اسب زیبای سرکش مغرور

بیقراری مکن سوار از دور ...
ناشکیبا تر از تو می آید .
از نگاهی که می کنی پر شور ...
او فریباتر از تو می آید .
در دل شب به موج دریا تور ...
گر چه بالاتر از تو می آید .
دست حاجت که چشم شیطان کور ...
بی محاباتر از تو می آید .
شب که تاریک می شود بی نور ...
او چه بیناتر از تو می آید .
می نشینی به گوشه ای معذور ...
ساز تنها تر از تو می آید
می زنی باز نغمه ی ناجور ...
بی نشان بی دل آمد و رنجور
بی نوا دور می شود مجبور
اردکان 18/3/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 11:45 |
1-
شب ، تار و نگونسار و گرفتار عراقی
آمد که زند خیمه به گلزار عراقی
کو مشتری هر شب و هر روز چو دیروز
ترسم نبری صرفه ز بازار ، عراقی
جان می دهمش گر نگهی بر من مسکین
مس زر کند او ، خاک نگونسار عراقی
آلوده کند پاک ، چو پالوده ببیند
در خواب گران خفته نه بیدار عراقی
هی هی ! نشنیدی که ترا گفت به پا خیز
غلطیده ازین سو که نه هشیار عراقی
ما را تو رها ! این همه هشیار و خریدار
مست آمده او با دل بیمار عراقی
امشب غزلی ناب تر از هر شب دیگر
آماده که آمد به خریدار عراقی
هی هی کندش اوش گرفتار نخواهد
بی نام و نشان باش به دیدار عراقی
اردکان 3/3/87
2-
دل چرا پیچیده در موی کمند
دام پنهانش رها خود را ز ِبند
روزگاری قصه ها از عاشقی
گفته بودم قصه ها را دل مبند
سر به سودا داده ای سودت کجا
از غم سوداگری بر خود بخند
تا مبادا زخمی از چشمی رسد !
بر تو واجب بر سر آتش سپند
بار دیگر بی نشان آمد به جوش
سر فرود اما به فریاد بلند
می شود با ما بگوید هیچکس
عشق را قیمت به هر خروار چند ؟
اردکان 6/3/87
3-
در کوی و گذر سنگ که دیوانه رسیده است
خود او زند آهنگ که دیوانه رسیده است
نزدیک به او هیچ نشایسته کسی را
از دور به فرسنگ ، که دیوانه رسیده است
دیوانه تر از پیش خراب آمده اینک
بر چنگ بزن چنگ که دیوانه رسیده است
از عشق خوش آیند بٌرید او ببریدش
زنجیر بر او تنگ که دیوانه رسیده است
بر حال دل زار و نزارش نظری کرد
مجنون شده دلتنگ ، که دیوانه رسیده است
رقصان شده در بند بفریاد بخندید
چون ساز بد آهنگ که دیوانه رسیده است
این عاقبت کار من عاشق بی دل
شب رفت و شب آهنگ که دیوانه رسیده است
اردکان 9/3/86
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 14:10 |

مثنوی را مثنوی او کرده او
قصه های خوب نیکو کرده او
از زبان نی حکایت می کند
شرح هجران را شکایت می کند
ما چو نی نالان شده با قصه ای
تا یکی شاید کند ره چاره ای
ورزغی آمد به دل پر آرزو
بر کنار برکه ای بر گفتگو
اولین سودای من باد خنک
از تعجب همره بادش سرک
رو به سوی برکه کرداو بعدازآن
گر توانی بارشی در این زمان
بارش باران بر او آغاز شد
شادمانی با دلش دمساز شد
قور و قوری جست و خیزی خرّمان
کی خدای برکه چیزی می رسان
چرب و شیرین لقمه ای اینک مرا
پشّه ای ، پروانه ای بر ما روا
سر به بالا با نگاه انتظار
بهر بلعیدن نبود او را قرار
ناگهان ماری دهانش باز شد
قصه ی کوتاه ما پر راز شد
ترسم ات بی حوصله گر بیش ازین
بیش ازین ها گفته بودم پیش ازین
مثنوی شاید نشاید کوچه را
حکم تکفیرش مزن از ماجرا
اردکان 2/3/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 20:50 |