تبليغاتX
بی نشانه

بي دست و پا گفتي مرا ، افتاده اي در ساحلم
من ماهيم درياييم بر آب دريا قابلم
من موج و طوفان ديده ام گرداب را گرديده ام
گنداب و مردابي چنين ، اينجا چرا پا در گلم
من عاشق مهجور ازاو اينجا غريب و دور از او
دستم بگير و برجهان ، اي پادشاه عادلم
آبم ز دريا آرزو جامي ز صهبا آرزو
ني قطره ني جامي ازآن ، خم خانه ات را سائلم
گر ره به دريا باز شد ، دانم گه پرواز شد
بر جمع دريايي دلان چون كودكي ناقابلم
شايد دوباره موج ها آيم فرود از اوج ها
اينك سبكبالم چرا  از ياد تو كي غافلم
اي واي اگر چون بي نشان نوميد و سرگردان شوي
بيچاره او بي دست و پا افتاده گويد عاقلم
اردكان 30/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 16:23 |

گفتم به كسي حال دلم باز نگويم
بر پرده ي اسرار شده راز نگويم
از قصه ي آن صبح دل انگيز به پاييز
بي حرف وسخن قصه شد آغاز نگويم
ديوانه نباشم كه بگويم سخنش را
بر محرم و بر خواجه ي شيراز نگويم
با هر نگه اش برد مرا تا به ثريا
ديگر سخن از اوج ز پرواز نگويم
هر چند گره آمده بر كار ز ابروش
از غمزه ي آن دلبر غمّاز نگويم
صد ناز اگر ساز كند باز خريدار
از قصّه ي محمود ز اياّز نگويم
در خلوت و آهسته بگويم كه چه كرد او
با ناي ني و نغمه و آواز نگويم
بي نام و نشان ! قصه نه كوتاه دراز است
شرحش نتوان گفت به ايجاز نگويم
اردكان 26/1/87

 

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 15:25 |

 

كندوي عسل شهد لبانش ، شيرين سخن از پسته دهانش
آنرا به يكي بوسه ستاندم ، وين را ز چه از زخم زبانش
چشمش به رهي داد بشارت خشم نگهش كرد اشارت
آن گفت بيا خانه خرابم ، زين هر مژه تيري به كمانش
چين و شكن زلف پريشان بالاي قد سرو خرامان
آن باز و به دستان من اينك ، چون راز به ما سر ّميانش
چين را چه كنم مشك ختن او ،صياد به دامي كه فكند او
بر ديده خراميد چو آهو ترسم نرهد دل نگرانش
آورده متاعي سر بازار ارزان ندهد حال دلم زار
من مشتري بي دل و دستار گر جان بدهم شد به زيانش
فرياد زنم بلبل مستم ،گويد قفسي ساخته دستم
اين بند ببين تازه شكستم راحت طلب و كنج جنانش
خوبست و نكو حور بهشت است نيكوصفت و نيك سرشت است
هر آنچه شود بر تو نوشته است تنها برسد بر تو نشانش
اردكان 25/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 8:29 |

ترديد مكن رؤيت مه بر تو يقين شد
شام سيه ات روشن و با نور قرين شد
بر آب ببين درّ و گوهر هاي فراوان
از جوي روان آمده با ماء معين شد
مهتاب شب ات مي رسد و دلبر مه رو
اي دل نكند باز ترا خواب كمين شد
تقصير مكن عذر گنه او نپذيرد
بسيار گنه ، باز اگر ديده غمين شد
آماده كه آمد مدد از دامن خوبش
دستي بزن آن دامن زيبا به زمين شد
بگشوده در از هشت بهشتش به تو هشدار
هر دم نشود اين كه به امروز چنين شد
حيرت زده انگشت تحير به دهاني
باور نكني مهر سليمان به نگين شد
اين حرف وسخن همچو نشانيّ و برفت او
بر حلقه ي رندان خرابات نشين شد
اردكان 22/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 15:12 |

كاش مي دانست نيلوفر ...
برايش سرو تنها همچنان 
دست دعا بر آسمان و هم نوا با باد مي خواند
تو اي نيلوفر زيبا كجايي 
بزير افكنده سر شايد ببيند
باز نيلوفر در آغوشش كشيده 
باز پيچيده به بالايش
به گوشش نغمه هاي عاشقانه 
باز مي خواند
به شيپوري گل زيباي آبي
از سر شب تا سپيده
نمي آيد 
نمي خواند
سكوت شب چه دلگير
براي سرو تنها
ببين نيلوفر زيبا تو آنجا جاي پايت
قطره ي اشكي چكيده
اردكان 18/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 23:22 |

صداي ناله بر گوش ات مگر از باغ و از بستان نمي آيد
كه ما لب تشنگان در انتظار او ، چرا درمان نمي آيد
سراندازان كوي او ، مگر بر زير پا يك دم نظر دارد
سر اندازان كويش را چرا با ضربه بر چوگان نمي آيد
چو شيطان تير خشمش را بديد از خود هراسان پشت ميدان شد
گلوي انتظارش را چه شد اينك چرا فرمان نمي آيد
مرا قابل نمي داني به تسليم آمدم جانم فداي تو
منم كمتر ز قوچ تو كه بر انديشه ات قربان نمي آيد
شده همراه نيكانت مگر چون پاسبان درگه آنان
مرا زآنان مران اي جان مرنجانم كه از نيكان نمي آيد
سگ اصحاب كهف ام دان پي آنان پي نيكان روانم كن
كه كار ديگر از مغموم تيپا خورده ي دوران نمي آيد
چه شد ما را كجا شد مردمي ها را بفريادآمدم يارب
بگو ديگر چرا دستي به سوي ما پي احسان نمي آيد
لگد مال دي ات گشتم به زير برف بهمن با شكيبايي
تحمل تا بهار آيد ، بگو آخر چرا باران نمي آيد
ندا بر بي نشان آمد به خود بنگر تو از ناكرده ها آنگه
ببينم باز مي گويي چرا بيچاره بر سامان نمي آيد
اردكان 14/1/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:19 |

باز كن پنجره بي پرده سخن ها دارم
دل تهي از دگران ياد تو تنها دارم
پرده از گل چه زني ديده تو را مي جويد
زير گل خنده مزن حيلت و فن ها دارم
گل كجا بوي خوش مشك تو بر ما دارد
سر ز سوداي تو بر چين و ختن ها دارم
مرغ دل بي تو خمش پا به چمن بگذاري
بلبل خوش سخنم رو به چمن ها دارم
تا تو همصحبت شب هاي پريشان گشتي
پس چرا گوش به اين زاغ و زغن ها دارم
من رسن باز اسير تو شدم خشنودم
بند زنجير تو ام گرچه رسن ها دارم
مي شود باز گره زلف پريشانت را
كي شود دست بران چين وشكن ها دارم
بي نشان پيچ و خم راه اگر مي داني
تيز رو آخر ره دشت و دمن ها دارم
اردكان 12/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:45 |
هرچــــه باداباد مـــــي گويم ، چرا حاشا كنم
شــايد امشب عشق را در چشم تو معنا كنم
در نگـــــاهت دفتــــر ناخــــوانده اي ديدم مگر
رمــــز و راز عشق را خــــواهم در آن پيدا كنم
عاشقــي ديوانگي مي خواهد و سرگشتگي
خان و مــــــــان كرده رها در كوي تو مأوا كنم
مدعـــــي با طعنـــه مي گويد مرو لايق نه اي
لايــــق خــــويشت مــــرا تا مدعي رسوا كنم
فـــــاش اگـر گويم ز حسنت ذره اي با ديگران
پيـــــر و بــــرنا نا شكيبــــا با دل شيــــدا كنم
گفته بـــــودي ناشكيبــــا را كجـــا بر خوان ما
چرب وشيرين سفره ها از شربت و حلوا كنم
با صبـــــــوري كـــــرده ام انگور را در كوزه ها
تا شـــــراب نــــــاب خوش در ساغر مينا كنم
سبزه را گفتـــم تحمل بـــــايدت سرماي دي
تـــــا بهــــــار آيد تـــــرا با سنبلان همتـا كنم
گم شدم در بي نشاني تا شنيدم اين سخن
روزگــــــار ديگــــــري با آن بت رعنـــــــــا كنم
نمك آبرود 4/1/887
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:4 |

شب سنگين شده پهن و نشسته بر دل انبوه جنگل 
روي امواج خروشاني كه كف آورده برلب مي زند بر ساحل سنگي 
ميان دشت نمناكي كه غوكانش به آواز تمنا
مي زند سو سو چراغ خانه اي 
مردي به تنهايي نشسته 
خلوتش با اشك تلخ دختر شيرين تاك
لحظه اي شايد بياسايد 
كسي در مي زند آهسته مي گويد 
تو اي تنها نشين شب مرا مهمان نمي خواهي ؟
بگوشش خوش نوا اما به ترديد
مرا مي گويد او يا بر در همسايه مي كوبد ؟
و يا شايد كسي گم كرده ره 
ره خانه مي جويد
ها ...!دانستم شب است و خلوت و تنهايي و وهم و خيالات
صداي باد بايد بوده باشد
صداي غوك در تالاب شايد
يا صداي هول شب در جنگل بالا
صداي موجها بر ساحل دريا 
چه مي دانم صداي چيست مي آيد
منم اينجا غريب و بي نشانه
كسي ما را نمي خواند
كسي با من نمي گويد
بكار خويش باش اي چشم نمناك
صداي نازك پايي كه دور از در شده نزديك پشت پنجره بر شيشه مي كوبد
ترا مي گويم اي تنها اگر مهمان نمي خواهي ... ،
چراغ خانه ات بر ما چرا روشن شبانگاه ؟
نمك آبرود 4/1/87

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 16:45 |