| براي آتش افروزي ّ فردا |
| بهارم دخترم امشب شده بيدار بيدار |
| برايش گفته ام ، از دشت و صحرا فراهم كرده ام هيمه |
| غروب شام فردا |
| ميان كوچه آتش كرده بر پا |
|
| برايم فالگوشي كن كه اينجا |
| كسي حرف و سخن نابخردانه بر زبان خود نمي راند |
| به زن قاشق كه از هر پنجره شعري بريزند |
| ميان كاسه ات ، بابا !! نمي داني ... |
| چه نيكو مردماني ساكن اين كوچه هايند |
|
|
| بهارم دخترم ، آن كاسه ي پر شعر ياران را به دستم ده |
| ز بام خانه بالا شو |
| به راهت كوزه اي آنجا كنار پله ، مي بيني؟! |
| سياهي هاي مانده از گذشته را ذغالي كرده ام با سكه اي در آن |
| مراقب باش آنجا پاي ديوار |
| كسي را گر نمي بيني |
| تو نيت كن دعا كن ساكنان كوچه را هرچشم بد كور ... |
| ز روي ماهشان دور و بسي دور |
|
| تو بشكن كوزه را در كوچه انداز |
| مبادا چشم زيبايت بسوي سال كهنه ، بر نگردد |
|
| اردكان 28/12/87 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت
0:36 |
| عجب برقي به سيني مي نشاند |
| سفارش كرده بودم مسگر بازار بالا را |
| مباد لكه اي از كهنگي بر ظرف ها |
| بايد نماند ! |
| و او دستش بكارش بود و مي چرخيد و مي خنديد و مي گفت |
| برو آسوده خاطر شو |
| درخشان شان كنم آن سان كه نشناسي ! |
|
| به او گفتم ببين اين گوشه ي سيني |
| كمي برگشته مي خواهد چكش كاري ... |
| و او سرگرم كار خود دوباره كرد اشاره |
| برو آسوده خاطر شو |
|
| چه كار سخت و جان فرسا |
| هوا سنگين و مسموم |
| به سختي مي رود در سينه با تك سرفه ها بيرون |
| كبودي ، دست و پاي استخواني را رها ديگر نمي سازد |
| ولي او گرم كار و همچنان |
| مي چرخد و مي سابد و فرسايش خود را نمي بيند |
| بهارم ! چهره ي فرسوده و بيمار او بر ديده مانده |
| كمي آنسو تر آنجا |
| يكي ظرف ملامين مي فروشد |
|
| بهارم دخترم ! دنيا تماشا دارد اينجا |
|
| اردكان 26/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت
13:29 |
| بهارم دخترم ديشب چراغ خانه را روشن |
| بروي باغ پر گل پنجره باز |
| نگاه انتظارم با دل تنها |
| سخن مي گفت با نجوا |
| چه مي شد در شبي اينگونه زيبا |
| به باغ مهرباني در به رويم باز مي شد |
|
| نسيم آهسته آمد |
| سبكبال و رها آسوده خاطر |
| فضاي خانه عطر آگين ز بويش |
| براي دلبري آشفته مويش |
| به هر گوش و كناري پا نهاد او |
| چه زيبا باطراوت همچو خوي اش |
| به دل گفتم دريغا مي رود او |
| گرفت و گفت دلگيرم مكن ، هر جا رود چشمم به سويش |
|
| صداي خوب او آهسته پيچيد |
| به گوشم با ترنّم با ترانه |
|
| بگو ! باباي آن زيباي در خواب |
| نشد بيدار او با اين همه مشتاق بي تاب ؟! |
| نمي خواهد ببيند خنده بر لب هاي بابا ؟! |
| نمي بيند چه دلهايي برايش شد پريشان ؟ |
| بيا با هم سراغش را بگيريم |
| نباشد شايد او گشته پشيمان |
|
| دلم شاد از حضورش |
| به گوشش گفتم اهسته به نجوا |
| كه او بيدار گشته دير گاهي ست ! |
| نمي آيد كه مي خواهد برايش همچنان با قصه گويم |
| چه مي كرديم و اينك رفته از ياد ... |
|
| دلم آهسته مي گويد |
| بگو اينجا بماند |
| نمي بيني چو او اينجا چه خرم شد طبيعت |
| به دل گويم مگر ديوانه اي تو ؟! |
| نسيم است او سبكبال است و راحت |
| نمي شايد به پايش بند و زنجير |
| اگر آمد دمي با ما ز لطفش بود و رحمت . |
|
| بهارم دخترم ! ديدي نوازش هاي او را؟ |
|
| اردكان 25/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
15:43 |
| بهارم ! خانه ي همسايه امسال |
| ندارد رنگ و بوي شادماني |
| چرا كه رفته از آنجا عزيزي |
| كه ديگر بر نمي گردد |
| چه مي شد جامه ي اندوه از تنهايشان بيرون |
| اجاق خانه را روشن |
| دوباره زندگي بر خانه شان مهمان |
| دوباره خنده مي آمد به لب هاشان |
| بجاي كهنه روبان سياه مانده بر عكسش به ديوار |
| گلي زيبا فراهم |
| چه ناجور است آن لبخند زيبا در كنار آن سياهي |
|
| بهارم دخترم تا تو بيايي |
| براي ساكنان خانه ي همسايه از بازار رخت نو خريدم |
| به رنگ سبز و قرمز پيرهن با دامن آبي |
|
| بهارم دخترم ! رسم قشنگي ست |
| كه در اين آخرين پجنشنبه ي سال |
| به روي گورها گلدان پر گل |
| براي آن عزيزاني كه رفتند |
|
| اردكان 23/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
13:50 |
| بهارم دخترم ديروز اينجا |
| يكي آمد صدا ميزد |
| بياييد كه چيني بند زن آمد |
|
| از آن خانه صدا مي داد مادر |
| بدو قوريّ و آن كاسه شكسته |
| از آن بالاي گنجه |
| بياور كو به دستانش هنر ها |
| چنان بندي زند كآن را نمي بيني ترك بود |
|
| بهارم دخترم رنجيده از ما |
| به حرفي ّ و كلامي آشنايي |
| دلش نازك نمي داند دل من نيز چون او |
| به حرفيّ و كلامي شد شكسته |
|
| بهارم دخترم اي كاش و اي كاش |
| به بندي چيني دل هاي نازك بند مي كرد |
|
| اردكان 22/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت
9:52 |
| كسي اينجا نمي پرسد |
| چرا ديگر نمي آيد |
| سياه چهره اش ياد آور سرماي سوزان زمستاني كه مي مرد |
| لباس قرمزش يادآور خرم بهاراني كه در ره بود و مي آمد |
| بدستش دايره زنگي |
| به آوازش ندا مي داد با شادي |
| عمو نوروز مي آيد |
|
| كسي ديگر نمي پرسد |
| سراغ از او نمي گيرد |
| چرا نزديكي نوروز |
| او ، آن قاصد شادي نمي آيد |
| من اين بازيگران زشت بد خو را نمي گويم |
| كه هر روزي به يك رنگي |
| نشسته بر گذر گاهي |
|
| براي آن عمو نوروز دلتنگم |
| كه در شبها و در سرما |
| براي باغ تشنه آب مي آورد |
| دلش را در ميان دستهاي پينه بسته مي نهاد و باغبان باغ ما بود |
| براي آن عمو نوروز دلتنگم |
|
| بهارم دخترم ايكاش مي شد |
| دوباره آن عمو نوروز مي آمد به ميدان |
|
| اردكان 18/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت
22:0 |
| به دستش نان |
| كليد در چو مي چرخد |
| به همراهش حياط صبح خانه |
| عطر نان تازه مي گيرد |
|
| اتاق رو به ايوان |
| گشوده در براي ميهماني |
| ببين مهمان ناخوانده جسورانه ز ديوار بلند خانه با پرواز مي آيد |
| مردد ايستاده |
| پاي بگذارد ز روي آستانه يا كه برگردد؟ |
| گل سرخ نشسته روي قوري بر سماور |
| عرق ريزان كمر باريك هاي لب طلايي را به سيني مي شمارد |
| حساب دختر زيباي بابا كرده مادر |
| گمانم ديگر امروز به اين جمع دل افروز |
| به شادي پا گذارد |
|
| بهارم دخترم برخيز ديگر |
| براي ساقه هاي نازك گندم بهاران شو |
|
| اردكان 17/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت
21:10 |
رحلت رسول مکرم بر همگان تسلیت
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
11:44 |
| چه خوش نقش و نگار دلفريبي |
| ز بام خانه ها چون پرده اي رو سوي خورشيد |
| از اين خانه يكي پرده به نقش بتّه ميري |
| از آن خانه شده آويخته بتّه قلمكار |
| ترنجي خوش نشسته در ميان باغ پرگل |
| غزالان را ببين بر نقش پر كار |
| هزاران گل ببين بر طرح گلدان |
| ز گلدانيّ محرابيّ و سلطان |
| نديدي دست ايليّ و عشاير ! |
| چه خوش نقشي به دست تركمن آمد ز بازار |
| ولي افسوس و صد افسوس زير پا نهاديم !. |
| بهارم دخترم ايكاش مي شد |
| هميشه فرش ها مي شد به ديوار |
|
| چه خوش بر گوش مي پيچد صداي دلنشين مادر خسته |
| كه پيچيده سر و مويش به دستار |
| غبار خانه مي گيرد |
| چه شاد و كودكانه گرم بازي بچه مي خندد : |
|
| ببين مادر صداي پاي من در خانه مي پيچد! |
| نگاهش مي كند مادر به ابرو مي زند چين و به تندي : |
|
| نگفتم بچه جان اينجا نيا گرد و غبار است ؟ |
| گريزان كودك خندان و پاكوبان |
| دو دست كوچكش را زير فرش شسته مي گيرد |
|
| بهارم دخترم ايكاش مي شد |
| تو بر خيزي غبار غصه از دل مي زدودم |
|
| اردكان 11/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت
14:53 |
| گل شب بو به روي چرخ مرد گل فروش آمد به شِكوه : |
| مرا با خود ببر از روي اين چرخ |
| كه او قدرم نمي داند |
| مرا آورده اينجا مي فروشد! |
|
| گرفتم در بغل او را شب هنگام و غروب است |
| ز بوي خوب شب بو مست و سرمست |
| روانم سوي خانه |
| سرش بر شانه ام آسوده خاطر |
| به گوشم مي كند آهسته نجوا |
| چه خوش بويي تو هم ، با من بگو بوي بهار است ؟ |
| به برگش مي كشم دستي |
| نمي داني مگر ! |
| درخانه ام آن دختر زيبا كه مي گويي ... |
| به خواب خوش فرو رفته |
| نمي داند كه عالم بي قرار است |
|
| بهارم دخترم از بوي شب بو |
| حياط خانه خوش بو شد بيا در انتظار است |
|
| اردكان 10/12/86 |
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت
22:5 |