تبليغاتX
بی نشانه

نگاه زائران کعبه پرسشگر

ز حج نا تمام او باز می گردد ؟

یکی می گفت شاید خارج از دین شد !

یکی دیگر بیابان گرد اعرابی

به طعنه خنده زد

شاید ز ترس مرگ اینک می گریزد !

نکو مردی خروشان شد به جوش آمد

حسین بن علی فرزند زهرا خارج از دین شد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 3:54 |

ز میدان نبردی نابرابر

سوار خسته می آید

تهی شد ترکش از تیر

کمانش شد شکسته

فرو افتاده از مرکب

نمی داند چه چاره

در آن سو فاتح میدان 

سیه جامه به تن با قلب پرکینه

سوار توسن همرنگ شب

پا بر زمین کوبان

نگاه کینه توزش همچنان

بر آن سوار خسته ی بازنده ی میدان

به تیر خشم بازش می زند

او را شکسته تر ازین

خواهد

سوار خسته

می ماند چه چاره

نمانده تیر در ترکش

کمانش شد شکسته

نمانده نور در چشمان خون بارش که تا شاید ببیند

رهی ره چاره ای شاید بیابد

نبیند چاره ی درمان به دردی

شکسته خسته و پیر و خمیده

به آهی دلخوش او

کز سینه ی پر سوز می آید 

اردکان 18/10/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:12 |

پیش تر ها سهم شادی

بیش از اینها

روی فرش برف بود

برف برف شادمانی

سوزش دستان کوچک

لای برف

یادمان می رفت

بازی بود و بازی

برف برف شادمانی

پرت می شد

بر سر و رو

توپک برف و گلوله های برفی

پخش می شد

خنده های کودکانه

همره ذرات برف

برف برف شادمانی

ای دریغ و صد دریغ

دست شیطان آن زمان هم

تکه سنگی لای توپک های برفی می گذاشت

قطره های سرخ بر برف سفید

اردکان 17/10/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 19:16 |

بــه وسواسش دچـــارم می کند خناس شیطان

که تــــا از ریشــه بـر چیند بساط عشق و ایمان

 

نمـــی دانـــد بـــه جورش می کنم صبر و تحمل

شب هجـــران بــه پایان مـی رسد روز درخشان

 

نمــــاند چــــادر شب تـــــا ابد بــــر روز روشـــن

سپیــــده ســــر زند بـر عــــاشق زار و پریشــان

 

به شب خفـاش خون آشام اگر بر جلوه می شد

ز نــــور مهـــر روز افروز روشــن شـــد گــریـــزان

 

شب افســـــرده ی ســـرد زمستان مــی گریزد

فرود آید شب مستی چه خوش بر جمع مستان

 

بـــه گـــوش آیــد صـــدای چهچه بلبل ز هر سو

بـــه جـــای خنــده ی کفتـار زشت همراه گرگان

 

لگــد مـــال دی و بهمـــن نمـــی مـــاند ز سـرما

بروید سبــــزه از هـــر گوشــه ای از سبزه زاران

 

بــرو ای مدعــی از « بی نشان » بگذر کـه او را

توکــــل بــر خـــدا ، یکســـان نماند حـــال دوران

اردکان 11/10/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 13:36 |

به راه عشق اگر آیی

بدان پر پیچ خم راهی

فراوان قصه های پر خطر دارد

در باغ وصالت گر گشاید او

مشو غافل ز سر مستی

خرامان گر خرامی مست و بی پروا

به مستی بر کشی در بر

چو یار خوب رعنا را

نمی دانی که معشوقت مدام اندر در نظر دارد

پـــر پــــرواز اگـــــر دادت  ، بـــه  پـــــرواز آ

 

تــــو شــاهینــی تــو شهبــازی به ما باز آ

 

 

چــــرا چــــون مـــرغک خـــانه زمین گیری

 

نــگه بـــر اوج و بــالا کـــــن چـــو شهبـاز آ

 

 

تــــو خـــامی قــدر وصلــش را نمـی دانی

 

بـــه هجــــرانت بســـوزاند ، کـــز آغـــــاز آ

 

 

شـــــب هجــــران مشـــو نالان مکن زاری

 

ســـــر انــــدازان تــو چون مستان به آواز آ

 

 

گـــــرت سیلــــــی زنــــد رو بــر مگـردانی

 

چو دف با دست او همخوان شو همساز آ

 

 

نـــدایــت مــی دهـــد  گــــر همنــوا دیدت

 

کــــه اینـــک لایقــــی در حلقـــه همـراز آ

 

 

 

تـــو گفتـی ، بی نشانه چون شنید این را

 

بـــه دل گفتـــــا تحمـــل کـــن بــه اعجاز آ

 

 

اردکان 10/10/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 17:14 |

رسول آنجا کنار برکه ی خشک

فرود آمد ز مرکب

اشارت کرد آنانی که رفتند

ز راه رفته باز آیند

هوا سوزان

بیابان خشک و تشنه

لهیب آتش خورشید بر خاک بیابان

صدای پچ پچ ونجوا

چه پیش آمد چرا جمع دوباره ؟

مبادا باز پیکاری به راه است؟

صدای پچ پچ ونجوا

صدای زنگ اشترها

همه خاموش حتی باد سوزان هم به گوش آمد

چه می خواهد بگوید او ؟

 

محمد بر فراز آمد

 

ستایش مر خدایی را که والا بی نظیر است

به اسرار نهان در سینه ها آگه بصیر است

 

سلاطین را بود سلطان شهنشاه شهنشاهان

به فرمانش زمین در گردش است و مستدیر است

 

منظم چادر شب می کشد بر روز روشن

ازو آمد فروزان مهر و ماهش مستنیر است

 

سزد او را ستایشها نه در شادی که در غمها

اجابت می کند هر آنچه می خواهی نصیر است

 

رسول و بنده ی اویم ز فرمانش نمی پیچم

که گر پیچم عذاب حق عذابی بس کبیر است

 

به گوش آمد ندای جبرئیل اینک مرا گوید

هر انچ آمد زسوی رب بگو قولی خطیر است

 

رسالت اکمل وکامل چو بنمایی ولی حق

اشارت بر علی آمد که مولای قدیر است

 

علی دروازه ی دانش اگر من شهر آن بودم

مبادا گمرهی از او ره ظلمت عسیر است

 

کسی کو را شود مومن به راه رستگاری شد

خدایش رحمت بی حد دهد لطفش کثیر است

 

مفسر شد به قران او همو شد جانشین من

اگر بر مومنان یاور به خصمان او زریر است

 

نشان تیر خشم او شود هر ناکث و قاسط

به قلب مارقین او همچنان برنده تیر است

 

مباداتان حسد ورزی حسودان همره شیطان

نگون بختان غافل را ره شیطان مسیر است

 

همو محبوب رب و من ، خدا راضی ازو هم من

چو باران بهاران شد که او ابر مطیر است

 

سلام آمد محبان را ،شما پاکیزه خویان را

سرای عافیت آنجا بهشت دلپذیر است

 

ندای ارجعی ربک مرا از سوی او آمد

ولایت بر شما شد رهنما ره را مشیر است

 

نشان مهر او بر سینه ی هر  « بی نشانه »

نشان دوری از اهریمنان بر آن فقیر است

اردکان شب عید غدیر خم سال 1386

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 21:9 |

 

چه کسی گفت که شاعر باید

در غم هجر سراید غزلش

یا فقط ناله کند

کنج عزلت بگزیند

بشود دور زشادی ثمرش

بعد از این از غم وهجران

نکنم ناله و افغان

نشوم غرق به غم

عاشقی گرچه به ظاهرغم واندوه بود

همه شادیست وجود واثرش


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 13:2 |

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است  (حافظ)

خلـــوت گزیـــده ام کـــــه به خلوت در آید او

 

غوغـــــا نمــــی کنم که به صحبت در آید او

 

 

مــــی گویمش بیــــا کــــه تماشـــا کنم ترا

 

در پــــرده می شود نه به عــــادت بـر آید او

 

 

در انتظــــــار دیــدن رویــش چه می کشــم

 

تــا ســـر زنـــد سپیـــده بــه دولـت بر آید او

 

 

دور از نگــــــاه غیـــــــر اشــــارت به مـا کند

 

پنهـان بیــــــا مــــرا کــه بــه تهمت بر آید او

 

 

می گویمش هر آنچه تو خواهی همان کنم

 

تهمـــت زنـــد به مــــا ، بـــه بـرائت بر آید او

 

 

مهلت تمـــام شد  نــه هراســم ز نیک و بد

 

تا یــــاد تـــو بـــه دل ، بـــه ملامت بـر آید او

 

 

فـــرصت نمــــی دهـــد کــه ببینم سپیده را

 

اینک  نمـــــی رســـد کــه به نوبت بر آید او

 

 

ای بـــی نشــــان ز خاطــر خوبش نرفته ای

 

از تــو مکدر است  بـــه کـــدورت بــر آیــد او

 

 

گــــر بـــاخبــــر شود کــه عزیزش اسیر غم

 

لشکـــــر شکــن شود چو به غیرت بر آید او

 

 

شیراز 28/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 23:10 |