تبليغاتX
بی نشانه

آخر پاییز امشب

شب دراز است و سیاه

هر کسی از ظن خود بر این شب تاریک می دارد نگاه

آن یکی کو دلبر شیرین زبانش در بر است

تا سحر گه می نشیند در کنار و کام دل جوید ازو

گر درازای شبش صد چون شب یلدا شود

باز می نالد که ای خورشید پنهان شو به چاه

وان دگر بیمار وتب دار غم است

هر شبش همچون شب یلدا شب است

چشم می دارد :

                 مگر پایان ندارد شام ما

 

چون سپیده سر زند

باز می بیند که روزش تیره روزی بدتر از دیشب شب است

عاشق دلداده را دیگر مگو

در شب یلدا به زلف یار می پیچد

هزاران قصه می سازد

گهی پیدا به ماه روی یار و گه نهان اندر خم گیسو

گهی تیری ز مژگانش نشیند بر دل و گه زنده می سازد

رهایش گر کنی امشب هزاران قصه و افسانه می سازد

وین یکی در خواب خوش

گوید :

چه فرقی دارد امشب

شب ، شب است

جمع عاشق های صافی را

                        ولی امشب شبی دیگر شب است

جام باده در کناری

ساز و نی در دست یاری

ساقی شیرین عذاری

نغمه های خوب و دلکش

از دهان شکر افشان نگاری

حیف ازین یلدا شبی کآخر به پایان می رسد

آخر و پایان ره نزدیک می گردد به من

دور از غوغای این روز و شبان

گوشه ای بنشسته ام

جوجه های آخر پاییز را اینک شمارش می کنم

شیراز 30/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 22:46 |

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 23:31 |

هــر دم ز تـــو زخمـــی رســد بر پیکــر زار و نزارم

در بنـــد و زنجیــر آمـــدم آواره از شهـــر و دیـــارم

 

بــا هــر سخن آتش زنی بر جان ودل اما چه چاره

از خشـم می پیچم به خود افتاده ای کنج حصارم

 

ای مدعــی زینجــا بــرو ما را به حال خود رها کن

تر سم بر آرم آه جان سوزی که رفت از کف قرارم

 

چـــون سبـزه گر پامال سرمای دی  و آماج بهمن

اسفنـــد مـــی آیـــد ز ره آمـــاده ی فصـــل بهارم

 

دیگــــر نمی آیـــد صــدای زوزه ی گرگ و شغالان

آواز بلبل مــــی رسد بـــر گــوش از گوش و کنارم

 

گــــوید به خنــــده گل به بلبل بهر تو ما گلرخانیم

خوش تر نمی یابی ز ما، گوید میان هشت وچارم

 

نبود نشان از«بی نشان»او شد کجا آن یار دیرین

خندد ، نمــــی بینــی مرا من در میان سبزه زارم

اردکان 23/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 2:45 |

با ما گـــران جانی مکن ای جان و ای جانان ما

رو بـر مکش گریان مکن این چهره ی شادان ما

 

با صـــــد امیـــد و آرزو رو ســــوی تـــو آورده ام

از در مــران بیچـاره را ای شاه و ای سلطان ما

 

اینســـان نگــه بر ما مکن کین گونه افتادم ز پا

صــد لشگـــرم باشد به ره تا جان کند قربان ما

 

بـــــر باد فرمـــان می دهم طوفان توفنده شود

سیل خروشـــان مـی شود آب از پی فرمان ما

 

خـــاک از زمیــن بــر می جهد لرزد زمین زیر پا

آتـــش زند بــــر خشک وتر از ناله ی سوزان ما

 

درمــانده ی بی کس مبین بر درگهت زاری کند

گـــر بیش ازیـــن زارم کنی آنک ببین عصیان ما

 

زان سو ندابر«بی نشان»از یاد بردی بی گمان

خـــــود داده ام اینــــها تـرا ای بنده ی نادان ما

 

بـر ما رجز خوانی مکن بگشوده ام در سوی تو

خـــود مانده ای چون ابلهان بازآ ببین غفران ما

اردکان 21/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 1:58 |

آمـــــد دو بــاره مدعـــی بـا رنگ و نیرنگـــی دگر

صــد کینـــه دارد او بــه مـــا هــر بار آهنگی دگر

 

این بـار می خواهد زند تیشه به جان و ریشه ام

زیـــر و زبــر اندیشـه ام ، از نــو بـه فرهنگی دگر

 

غــافــل ، تبـــــارم مــی رسد بـر عاشقان پاکدل

ای شب پـــرست کوردل ، بر پا مکن جنگی دگر

 

مجنــــون صفــت آواره ی کــــوه و بیــــابانم اگــر

فـــــرهاد گــــون بنگـــر مرا در کندن سنگی دگر

 

مهـــر سکـوتم می زنی خاموش سازی نای من

آهنـــگ آوازم شنــــو در ســــاز و در چنگـی دگر

 

ای دیــــو نبــــود جــــای تـــو تخت سلیمان نبی

لاف سلیمانــــی بـــــزن بـــر تخت و اورنگی دگر

 

بر بـی نشان گویی مگو ، روز است گرم کار خود

می سازداو ازسـوز دل امشب شب آهنگی دگر

اردکان 20/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 14:4 |

برای  پسرم علیرضا به مناسبت سالروز تولدش

 

ایکاش من هم مثل آدمهای دیگر

در شب

و یا روز تولد

جشنی برایت می گرفتم

همچون گذشته کیکی و شمعی

چیزی برایت می خریدم

پیچیده در یک کاغذ رنگی به رویش می نوشتم

این هدیه ای از سوی بابا

همره با ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 23:57 |
تا تو را دیده ز جان رسته مگر روزی سزاوارش کنی
بر جهیده خواب خوش کرده رها تا چشم بیدارش کنی

 

چون جدا گشته ز تو تنها به سر این آرزو پرداخته

می رسد روزی که آوازش دهی بر اسب رهوارش کنی

 

گر چه می ترسد که گفت او وصف رخسار دل آرای تو را

چون تو می خوانی ورا خود لایقش کن تا به پیکارش کنی

 

گونگون افسانه بر چشمش هویدا دل قوی دارد دگر

چون شنید او قصه های خوب و دلکش را به افکارش کنی

 

پرده بر داری چو بر دار مکافاتش زنی او نغمه خوان 

عاشقانه می زند  ذکر ان الحق گر چه بر دارش کنی

 

شیخ شهری شد غزلخوان در پی دیدار و عشق شمس دین

می سراید عاشقم گر قصه ی هر کوی و بازارش کنی

 

شیخ صنعان شد پریشان پشت پا بر جمله یاران ومرید

رو به سوی دختر ترسا به زاری  تا به زنارش کنی

 

حسن یوسف ذره ای از حسن تو دیدی چه فتنه شد به پا

شد زلیخا آنچنان خواهد به چشم او خریدارش کنی

 

دوستی چون عرضه کردی بر خلیلت گوید او نمرود را

آتشم اینک گلستان از چه پنداری که بر نارش کنی

 

از دم عیسی دمد عطر خوش کاشانه ات بر مردگان

زنده می گردد به زاری گوید او خواهد که بیمارش کنی

 

آنکه در نیمه شبان بر چاه می گرید غم هجران تو

آگهش سازی ز اسرار جهان واقف به اسرارش کنی

 

بر سر محراب خون رنگین کند سجاده را از عشق تو

می زند فریاد فزت تا ابد آقا و سالارش کنی

 

فوج فوج عاشقان از عهد آدم تا کنون در گردشند

هر که شد ثابت چو نقطه گرد عشقت همچو پرگارش کنی

 

بی نشان دیگر ندارد تاب دوری شورشی بر پا کند

این نشان ها او نمی داند تو خود بر شعر و اشعارش کنی 

 

اردکان 15/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 3:23 |

عاشق نگــــر ، عــاقل شده می خواهد او دیگــر نگوید

از عـــاشقــی افسانه ها ، می خواهد او از دل بشوید

 

ای خستــه دل مـــی بینمــــت بــار دگر تنها شدی تو

پیچیـــده در غــم هـــا نمی خواهی دلت افسانه گوید

 

ای دل چـــــرا افســـــانه ی پـــر درد خــود با او نگویی

شــــاید اگـــــر آگـــه شـــود ره چـــــاره ی دیگر بجوید

 

آخــــر مگـــــر بـــا مدعــی همـــراه شد آن یـار عاشق

کین گونـــه رفت از خاطـرش روزان خوش غم ناله موید

 

بازآ بــــه راه عــاشقـــی دیوانـــه شـــو دیــــوانگی کن

عاشـــق اگر عاقل شود بی شک بدان ، بیـــراهه پوید

 

شیطــــان نشیند بــــر رهـــش تــا ره زند او را ازین راه

بیـــرون رود زان بــاغ گل عطــــر خـــوشش دیگـر نبوید

 

گر « بی نشان » تنها نشسته در کویـر خشک وتشنه

دیـــوانه اش خوانـــی ، بخـــوان او منتظر تا سبزه روید

 

اردکان 11/9/86

+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 22:25 |

پـــر پــــــــروازم اگـــــر بــاز دهــــــی باز به پرواز بر آیم

نه نشینـــم بـه قفس ساکت و خاموش به آواز بر آیم

 

نکشـــم جــــور رقیبــان نه تحمل سخن یاوه پرستان

ره دیگـــــر چو نمودی نه هراسان به دو صد ناز بر آیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 15:0 |

بنام حضرت دوست

پس از مدتی تاخیر به رسم  تفأل به دیوان کبیر  حضرت مولانا رجوع کردم  و این غزل زیبا رو نمود :

دلبـــــر بیگــــانه صـــورت ،مهـــر دارد در نهـــــــان

گـــــر زبانـش تلــــخ گویـــــد ، قنـــد دارد در دهان


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 21:39 |