|
ســرو چمان من ببین بی تو چمن چه می شود |
|
|
پــا ننهــی تــو بر سرش زرد و فسرده می شود |
|
|
این تـــن زار و خستـــه را وامگـــذاریش بــه خود |
|
|
در گـــذر از ستیــز ره پیر و شکستـــه می شود |
|
|
رفتـــه مگـــر ز خاطـــرت همسفــرت بــه رهگذر |
|
|
گـــر بگذاریش بـــه ره بی کس و چاره می شود |
|
|
شکــوه نمی کند زتو گر چه شکسته شد دلش |
|
|
شکـــوه کند جهـــــان زتو از در شکوه می شود |
|
|
نالــــه ی او بگــــوش تو چون نرسد ؟ شتاب کن |
|
|
دیـــر مکـــن کــــه می رود دفتر بسته می شود |
|
|
باز ببیـــن بـــه زیــــر پـــا لالـــه ی نــــو دمیده را |
|
|
فــــرش گلت نهــاده او شاد وخجسته می شود |
|
|
میل چمـــن نکـــرده ای خــــون دلش ببین کنون |
|
|
بــاز ز بــی نشـــان نگـــر راه نشــــانه می شود |
|
|
اردکان 26/8/86 | |
عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :
آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....
ادامه مطلب
با پوزش با یک روز تاخیر قطعه ی زیر را به مناسبت بیست ویکم آبان ماه سالروز تولد نیمای نام آور به دوستداران شعر نو تقدیم می کنم با ذکر این نکته که در آن به برخی از سروده های وی اشاره شده است و عالیه نام همسر و همسفر آن بزرگ مرد بوده است .
| کشته مرا مفتعلن مفتعلن عالیه جان کجایی |
| چشم به راه تو شدم نیمه شبان عالیه جان کجایی |
| داروگ قصه ی من منتظر بارش باران شده |
| خشک شده چشمه ی ما منتظران عالیه جان کجایی |
ادامه مطلب
| تا رفتــــه او از پیش مــــا زار و پــریشـــانـم ببین |
| از هجـــــر او ایـــن نالــه ها چون نای نالانم ببین |
|
هـــر جــا گـذر هرجا نظر یادش به دل غوغا کند |
| خـــونـــاب دل از دیــدگان بــر چشم گریانم ببین |
|
گـــم کرده ام مـه روی خود از ماه می گیرم خبر |
| شب چون رسد گم گشته ی کوه و بیابانم ببین |
|
فــــریاد یــارب یــاربــــم پیچیـــده در شــام سیه |
| شبگیــــر شـــد ایـن نـاله ها شام غریبانم ببین |
|
گـــر شـــام مـــا گـــردد سحـر از مهر او آید خبر |
| گـــم شد غم دل ناگهان خاموش و حیرانم ببین |
|
آمـــد بت رعنــــای مـــا ره آب وجــارو می کنم |
| پـــا مــی نهــد سر می نهم سرو خرامانم ببین |
|
گـــو ید مـــرا دوری مجو گر شکوه ای داری بگو |
| پــــرده مکـــن پــــرده درم بــــر پــرده درانم ببین |
|
برلب گزان شدبی نشان سربرده پیش گوش او |
| آرام مــــی گوید سخــــن اینـک به رضوانم ببین |
|
اردکان 22/8/86 |
باز او بود و تنهایی و اتاق کوچک کارش با پنجره ی کوچک رو به کویر . همکارانش اکثرا جوان بودند و او آنها را خیلی دوست داشت ....
ادامه مطلب
|
ســـازی بـــد آهنگــم کنـــون دورم ز یار بـی وفا |
|
گــــر چـــه شــده فـارغ ز ما زنجیــر او دارم به پا |
|
با صد هــــزاران آرزو کنجـــی نشستـه دور از او |
|
تا شـــام هجــران بــگذرد بـازش بخوانم نغمه ها |
|
ساز خـوش آهنگی بودم از زخمه های دست او |
|
صــد شـور می کردم به پا از پرده های خوش نوا |
|
سوز و گداز دلکشم شد مجلس افروز شب اش |
|
از نـــاز او شهنـــاز شــد ای داد و ای بی داد ما |
|
اینــــک شکستــه آمـــدم پیــش حصار عشق او |
|
بـــر زیر و بـــالا می شوم با یک کرشمه بی صدا |
|
آیا پشیمان شـد زمـا کین سان به دور افتناده ام |
|
اینک به جـای زخمـه اش زخمان به دل شد ناروا |
|
ای بی نشان خارج مشو ترسم پشیمان بینم ات |
|
در پـــرده گـــو حـرف و سخن زان دلبر شیرین ادا |
|
اردکان 14/8/86 |
|
در ره عشــــــق آمــــــدم گفتــی پشیمانت کنم |
|
کــار مـــا ویرانگـــــری بــــر درد هجــــرانت کنم |
|
گفتمــــش راضـــــی مشــــو زار و پریشانم کنی |
|
گفت خــــود مــی خواستی با درد درمـــانت کنم |
|
گفتمش من عاشقم عاشق کشی شد رسم تو |
|
گفت ای عاشــــــق بــدان در عشـق قربانت کنم |
|
شیـــوه ی مــا شیـــوه ی دیگـــر بود گر عاشقی |
|
آتشـــم بـــر جســـم و جانت جمله سوزانت کنم |
|
تا نســــوزی زآتــش مــا کــــی تو خاکستر شوی |
|
تا ز بنـــد تــــن رهــــا بـــا بـــــاد پیچــــانــت کنم |
|
گفتمش بـــر آتشــم کـن بی سر و سامان شدم |
|
گفت چـــون وقتـــش رسد آنجا به سامانت کنم |
|
گفتمـــــش من بــــی نشانـــم راه را گم کرده ام |
|
گفـت مــــن مــــاه منـیــــرم راه آســــــانـت کنم |
|
اردکان 15/8/86 |
صبح دلگیری شروع شده بود . او در دفتر کارش تنها نشسته و حوصله ی هیچکاری را نداشت . تنهایی بشدت او را رنج میداد. شبها را در تنهایــــی مطلق می گذراند دور از شهر و خانواده خود در شهری کوچک در حاشیه ی کویر زندگی می کرد و بیشتر ساعات روز را نیز به تنهایی در اتاق کوچک می گذراند .
با خود فکر می کرد :
ادامه مطلب
عطار شور دیگری در سر داشت او بخوبی راز پیر خود را می دانست او بــه درستی فهمیده بـــود پیرش چه کرده بود و چه می خواست بگوید .
دلش می خواست ماجرای پیر خود را بگوید ولی کار دشواری بود ...
ادامه مطلب
ذکر منصور حلاج
عطار کمی پیر شده بود بازهم در دکان عطاری سابق نشسته بود دیگر اثری از نخوت وغرور گذشته در او دیده نمی شد با خوشرویی به مشتریانش پاسخ می داد حالا غیر از مشتری های همیشگی،کسان دیگری هم می آمدند . روبرویش می نشستند او به آرامی ازچیز هایی که نوشته بود برایشان می خواند . روزی یـکی پرسیـد :
ادامه مطلب


