|
من جوادآقا ، تو پارک شهر گاری دارم ، لبو فروشم |
| البته فقط زمستونا ... چی بو د چی شد ، چی رفت تو گوشم |
| آی داغه لبو گرمه لبو آی سمنو آی سمنو آی ... |
| قاطی شد یکی کات بزنه تا من برم لباس بپوشم |
ادامه مطلب
|
من جوادآقا ، تو پارک شهر گاری دارم ، لبو فروشم |
| البته فقط زمستونا ... چی بو د چی شد ، چی رفت تو گوشم |
| آی داغه لبو گرمه لبو آی سمنو آی سمنو آی ... |
| قاطی شد یکی کات بزنه تا من برم لباس بپوشم |
| ای دیده ببین چرا شدی مات ؛ شه مات شدیّ و بر خیالات |
| او بر سر عهد خود ؛محالات ، کی کرده کسی تو را مراعات |
| هیهات ، هزار بار ازین پیش ؛ زین خوش خط و خال خورده ای نیش |
| اصرار چرا چگونه اثبات ، ناممکن اگر شود ، خرافات |
| سر برده به کار خود که اینم ، صد پله فراتر از زمینم |
| بر خاک تو او کجا ، سماوات ؛ بیهوده به خود مکن مباهات |
| ای ساز شکسته ی به دیوار ؛ ای نای بریده از چه گفتار |
| او از سر شب در ملاقات ، بسته است چرا سحر مناجات |
| ای مانده به خشک و شوره زاران؛ اینجا به چه دل ، به ابر و باران |
| آنجا که رسیده او ، کمالات ؛ هرگر نرسی ، تویی و طامات |
| خشکیده درختم آن درختم ؛ بی برگم و باد ، برده رختم |
| بر مرده ثمر کجا کرامات ؛ دلمرده شد از دم مسیحات |
| هرچند که پیش ازین کسی گفت ؛ (بی نام و نشان) شنید و آشفت |
| بی پیر چو می روی خرابات ؛ صد فتنه اگر رسد ، مجازات . |
| شیراز 4/3/87 |
| از چه بس دیر آمدی بسیار ها کردی درنگ |
| بی تفاوت رو گرفتی ؛ این نه هشدار است و زنگ |
| فرصت دیدار اندک بود و بر بیهودگی |
| پرده ها از هر طرف رنگین و گم گشتی به رنگ |
| چشم و گوش دل چرا بستی که مهمان بر دل است ... |
| ره زن دل بود و آزادش ؛ نکوبیدی به سنگ |
| با نوای ساز ناکوکش چرا رقصان شدی |
| برده از خاطر نوازش های آن مهرو به چنگ |
| بوسه ها در انتظارت شهد و شیرین جانفزا |
| کام جان مسموم اگر خواهی بنوش از این شرنگ |
| دیده بگشا بر تماشا پرده بردار از نگاه |
| دشت پهناور رها ، اینجا چرا این جای تنگ |
| گر نمی آیی به راه از تیر خشمش کن حذر |
| سرگرانی از چه شاید بر سرت سودای جنگ |
| (بی نشان) عذر گنه از یاد یار مهربان |
| آرزو دور و بلند اما نه با این پای لنگ |
| اردکان 9/2/88 |
|
دوستان عزیز |
|
سلام |
|
چند وقت پیش شاعر گرامـــــی و ارجمند جنــــــاب آقای بـــرات رفیعی شعری |
|
گذاشتند در سایت محترم آوای دل با عنوان (مه ) و در ابتدای آن شرحی از ماجرایی بسیار عاشقانه نوشته بودند از آقا و خانمی بنام( امیر و فرشته ) |
|
آن ماجرا خیلی به دلم نشست . تا اینجا را داشته باشید ... |
|
دفتر شعری نا تمـــام دارم بنام (مثنوی دلگیر ) تا حالا پانصد بیتی شده است و |
|
پیشاپیش تقــــدیم گردیده به دوستــــی بسیار گرامی . خیلــی وقت است به |
|
سراغ آن دفتر شعر نرفته بودم . آن ماجرای جناب بـرات رفیعی باعث شد ابیات |
|
زیر به آن دفتر اضافه شود . |
|
مثنوی را قله ها دور و بلند |
|
گوش خود پیش آ به ما بشنو به پند |
|
راه آسان گیر و بر باغ غزل |
|
سایه ی طوبی به جو شیر و عسل |
| روز وشب در انتظار و بر ملال |
| تا به کی اینگونه باید ، ماه و سال |
| روزگاری در سرم سودای عشق |
| حال و روزم را تماشا ، بی سوال |
| پیر و فرتوتم ، کجایم شاخ و برگ |
| تا به رقص آیم به بادی از شمال |
| جنگل انبوه و فریادم به هیچ |
| دست بی رحم تبر ، پای نهال |
| مرغ بی دل ، از چه اینجا آشیان ؟ |
| گوشه ای پنهان ببین آن خطّ و خال |
| عاقبت چنگال تیزش سینه ات |
| می گریزی از چه ، چابک پا غزال |
| گرچه دلگیرم ، هزاران آرزو |
| بی سرانجامم ولی شاید مجال |
| (بی نشان) را جام دیگر لب به لب |
| هر چه پیش آید خوش آید ؛ بی خیال |
| اردکان 20/1/88 |
|
دیشب گذشته به خطبه ی چهلم رسیدم شکر خدا . مدد کند صاحبش تا یکسال دیگر به پایان می رسد . تا او چه خواهد و اگر خدا خواست به پنجاه که برسد اقدام به چاپ آن خواهم کرد تا پنجاه خطبه ی بعدی ... باز هم تا او چه خواهد . خطبه ی ۴۰ صدق مطلق حرف حق بوده است و هست |
| حرف حق را كس نشايد ، برده دست |
|
غير فرمان خدا ، فرمان چه كس ؟ |
| غير اين ، هر گفته ي ديگر عبث |
|
ليك اينان چيز ديگر بر زبان |
|
زانچه مي خواهند ، خلقي بر زيان
|
| خسته از تكرار تلخ اشتباه |
| جستجو ، شايد چراغي پيش راه |
| در برويم بسته شد از هر طرف |
| چشم امّيدم كجا دارد نگاه |
| با دل افسرده افسوسم به لب |
| حيف از عمري كه نابود و تباه |
| مي شود امشب شكيبايي كني |
| بر تو مهمان آمدم ، اينجا پناه |
| مهربانا ، مهرباني كن به من |
| تازه خواهد شد به آبي اين گياه |
| تير خشمش را كجا تاب آورم |
| سينه چاكم ، پيش رو تيغ و سپاه |
| حال زارم را تماشا بس نشد؟ |
| عرض حال آورده گريان دادخواه |
| حرف آخر را شكايت مي كنم |
| (بي نشان ) را از چه راند از خانقاه |
| اردكان 27/11/87 |
| شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار |
| صبرم از كف مي رود از دل قرار |
| شكوه از روزي كه كوتاه است و زود |
| مي رود بر ديده خار ِ انتظار |
| وقت خواب آمد سرت بر سينه ام |
| اين خيال است اين ، نمي آيد بكار |
| خاطرات خوب و زيبا را به دل |
| مي سپارم ، يادگاري ماندگار |
| زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي |
| تابش خورشيد آنجا ، سايه سار |
| چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد |
| آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار |
| با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي |
| زير لب آهسته اين : (اي روزگار ) |
| دل چه مالامال و گنجايش به هيچ |
| باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار |
| بي نشان بس كن مگو ديگر مگو |
| گنج پنهان ِ تو روزي آشكار |
| اردكان 5/11/87 |
| ميان كوچه اي باريك و غمبار |
| به دستم دفتري با كهنه اشعار |
| همان دير آشنا ؛ مهمان كنيدم |
| در ِهر خانه قفل از بيم و ؛ انكار |
| شب تاريك و حتّي يك ستاره |
| سكوت و سوت ِ گوش آزار و كشدار |
| هوا سنگين و بي جنبش ، نفس تنگ |
| هراس ِ سايه اي از كنج ِ ديوار |
| ميان رفتن و ماندن اسيرم |
| به آنجا مبهم و ، اينجاي ِ مردار |
| نگاه خسته ناباور ، كه ناگاه |
| شكاف پرده اي نوري ، پديدار |
| شتابان مصرعي ، شايد ببيند |
| امان از نازك ِ دل ، چشم خونبار |
| تنم بيمار و دل پژمرده ايكاش |
| نبيند نشنود ، اينگونه گفتار |
| مگو هذيان ، مگو نام و نشاني |
| بزن بر ديده آب از خواب ؛ بيدار |
| اردكان 21/10/87 |
| نگاه زائران کعبه چرخید |
| ز حجّ ناتمام ، او را بپرسید ... |
| یکی می گفت شاید خارج از دین |
| یکی دیگر ز ترس و بیم جان ، این |
| نکو مردی خروشان ؛ ننگتان باد ! |
| رشادت های او را برده از یاد؟! |