تبليغاتX
بی نشانه
شعرو غزل
حضرت مولانا: جدایی را چرا می آزمایی 
                 کسی مر زهر را چون آزماید
بیا همصحبت دیرین ، غزل جان
شب و غم بر دلم سنگین ، غزل جان
دلت رنجیده شد ؟ چیزی نگفتم
ببین آورده ام تضمین غزل جان
<<جدایی را چرا می آزمایی >>
میان ما چرا پرچین غزل جان
مرا هر آنچه می خواهی روا کن
مکن تنها تو با ما این ، غزل جان
نباشی ، بغض خاموشم گلوگیر
کلامم با تو آهنگین ،غزل جان
چرا چین ات به ابرو شد به تلخی
به هر شکلی تویی شیرین غزل جان
بگو آهسته می پرسم به نجوا
کسی ما را کند نفرین ؟ غزل جان
بیا دستم به دامانت سحر ها
دعا از من بگو آمین غزل جان
برآورد او نمی خواهد ، ببیند
به راه و رسم نوآیین ، غزل جان
شنید آماده آمد بی نشانه
یکی دست من مسکین ، غزل جان
اردکان 30/3/87
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط شمس الدین عراقی  | 

1-
دوبیت از خون دل با اشک دیده
چنین معجون کسی دیده شنیده ؟
عجب ! گر غیر این خواهی چه خواهی
هر آنچ از دل ، به چشمانت رسیده
2-
بگو ای دل ز چشمانم چه خواهی
تو را تیرش ، ز مژگانم چه خواهی
به خون غلطیده می پیچی ز زخمش
رهایم کن تو از جانم چه خواهی
3-
چرا اینگونه می گویم همان ها
ازین گونه سخن بر خود گمان ها
به تکرار آمده کهنه کلام او
چه می دانم دلم در بند آن ها .
4-
مرا ای دل ازین دیوانه تر کن
خرابم کن ازین ویرانه تر کن
ازین دیوانه در ویرانه مگذر
مرا آتش ازین جانانه تر کن .
5-
بگو ای دل چرا کردی نشانم
چرا آشفته تر کردی روانم
غزل هایی که گفتم  ناخوشایند ؟
بزن محکم تر از این بر دهانم .
اردکان 5/4/87
1-
عجب اوج و فرودی دارم امشب
عجب بود و نبودی دارم امشب
صدایم می کند دل ، با تو ام هی !
عجب گفت و شنودی دارم امشب
2-
به دل گفتم چه خوب و دل فریبی
به من گفت او بگو اینجا غریبی ؟!!
نمی دانی به خون آشفته حالم
رفیقی کن مرا گر بی نصیبی
3-
دلم با من بگو در دل چه داری
از این درماندگی حاصل چه داری
به غم درگیر و دل گیرت نبینم
خراب خانه را منزل چه داری ؟
4-
دل آزارم مرا با خود رها کن
تو راهت از من بیدل جدا کن
مرا بهتر ز تنهایی نباشد
مزاحم آمده ، او را صدا کن !!
5-
خدایا حال دل خیلی خراب است
به هر حرف و سخن حاضر جواب است
عجب کم حوصله آزرده حال او
نگیری دست او غرقه به آب است
اردکان 6/4/87
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:21  توسط شمس الدین عراقی  | 

هنوز آن کودکم ، از من حمایت
بگو بازم بگو ، ای بی نهایت
به نجواهای دل تنگی به کنجی
دوبیتی خواندنت بر من سرایت
عجب شوریدگی حالم تو دادی
ز بابا طاهر و فایز کنایت
تو هر شب آن کتاب جلد چرمی
از آن بالا به بابا ، جان فدایت 
یکی نیّت به دل دارم هم اینک
برامان فال حافظ کن عنایت
صدای خوب او بود و پس از آن
تو می گفتی به تفسیرش روایت
برای مثنوی بی تاب بودی
تو هم انگشت حیرت در حکایت
چه شیرین تر نشاندی قصّه ها را
به کام کوچکم با آن درایت
اگر می خواند بابا منطق الطیر
تو می گفتی سکوت اینجا به غایت
که این حرف و کلامی عارفانه
تو می فهمی به وقتش گر هدایت
اگر شاعر اگر آواره گشتم
مدارا با من و حالم رعایت
عراقی خواندن بابا چنین کرد
تو ای مادر چرا از من شکایت ؟
اردکان 4/4/87

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:23  توسط شمس الدین عراقی  | 

1-
گفتم به رباعی سخنی ، راست بگو
گفتا اگرت تازه ترین هاست بگو
حرف دگری غیر غزل نیست چه گویم ؟
گفتا تو مرا هر چه ز دل خواست بگو
2-
لب بر لب جام باده با یاد تو ام
طوفانزده بر باد ز بیداد توام
غیر از تو مرا کیست به فریاد رسی
آباد مگر باز که بغداد توام
3-
مستی من از حال خراب است ، بدان
چشمم نه به آب بر سراب است ، بدان
گفتم دلکم باز فریبش ز چه رو ؟
گفتا نه مرا عقل حساب است بدان
4-
باید که حکیمانه سخن گفت ، نشاید
طفل سخن آزرد به این جفت ، نشاید
بیهوده چرا فکر هلاک آمده بر سر
بیدار دلم خسته چرا خفت ، نشاید
5-
ما جز غزل ناب نخوانیم به عادت
جز یار غزل خوان نپذیریم به خلوت
ای خوب ترین اصل غزل های منی تو
شعر و غزلم  ، قبله ی مایی به عبادت
اردکان 28/3/87

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:49  توسط شمس الدین عراقی  | 

سهیلم تو سهیلای منی تو
به چشم بسته بینای منی تو
اگر جام بلا باشد به دستت
ز شیرینی چو صهبای منی تو
منم در خواب مستی خفته اما
دعای نیمه شبهای منی تو
منم مست و شراب آلوده هرشب
ز مستی یاد مولای منی تو
خطا کردم تو میرانی پشیمان
گمان بردم که همتای منی تو
تو آن بالا به اسفل سافلین من
منم سرگشته سودای منی تو
نشان بی نشان بر تو هویدا
تو ای گم گشته پیدای منی تو
اردکان 24/3/87

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:39  توسط شمس الدین عراقی  | 

می خواهم ازو بگویم امشب
امشب که تنم گدازد از تب
تب شد خجل از تنور سینه
تا دیده ام او مرا مخاطب
همزاد من او همیشه بامن
همراه من او به درس و مکتب
بر خط چو شدم ، شداو موازی
کج رفتم اگر ، چو من مورّب
همراه نمازم او به پا شد
از باده چو من شداو لبالب
روز از پی من چو سایه آمد
شب وقت حساب شد مرکّب
ناگه بجهم ز خواب مستی
یک بوسه ازاو رسد چو بر لب
مرگ ست و نشانِ بی نشانه
او را نکنی جزاین ملقّب
اردکان 21/3/87

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:25  توسط شمس الدین عراقی  | 

اسب زیبای سرکش مغرور

بیقراری مکن سوار از دور ...
ناشکیبا تر از تو می آید .
از نگاهی که می کنی پر شور ...
او فریباتر از تو می آید .
در دل شب به موج دریا تور ...
گر چه بالاتر از تو می آید .
دست حاجت که چشم شیطان کور ...
بی محاباتر از تو می آید .
شب که تاریک می شود بی نور ...
او چه بیناتر از تو می آید .
می نشینی به گوشه ای معذور ...
ساز تنها تر از تو می آید
می زنی باز نغمه ی ناجور ...
بی نشان بی دل آمد و رنجور
بی نوا دور می شود مجبور
اردکان 18/3/87
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط شمس الدین عراقی  | 

1-
شب ، تار و نگونسار و گرفتار عراقی
آمد که زند خیمه به گلزار عراقی
کو مشتری هر شب و هر روز چو دیروز
ترسم نبری صرفه ز بازار ، عراقی
جان می دهمش گر نگهی بر من مسکین
مس زر کند او ، خاک نگونسار عراقی
آلوده کند پاک ، چو پالوده ببیند
در خواب گران خفته نه بیدار عراقی
هی هی ! نشنیدی که ترا گفت به پا خیز
غلطیده ازین سو که نه هشیار عراقی
ما را تو رها ! این همه هشیار و خریدار
مست آمده او با دل بیمار عراقی
امشب غزلی ناب تر از هر شب دیگر
آماده که آمد به خریدار عراقی
هی هی کندش اوش گرفتار نخواهد
بی نام و نشان باش به دیدار عراقی
اردکان 3/3/87
2-
دل چرا پیچیده در موی کمند
دام پنهانش رها خود را ز ِبند
روزگاری قصه ها از عاشقی
گفته بودم قصه ها را دل مبند
سر به سودا داده ای سودت کجا
از غم سوداگری بر خود بخند
تا مبادا زخمی از چشمی رسد !
بر تو واجب بر سر آتش سپند
بار دیگر بی نشان آمد به جوش
سر فرود اما به فریاد بلند
می شود با ما بگوید هیچکس
عشق را قیمت به هر خروار چند ؟
اردکان 6/3/87
3-
در کوی و گذر سنگ که دیوانه رسیده است
خود او زند آهنگ که دیوانه رسیده است
نزدیک به او هیچ نشایسته کسی را
از دور به فرسنگ ، که دیوانه رسیده است
دیوانه تر از پیش خراب آمده اینک
بر چنگ بزن چنگ که دیوانه رسیده است
از عشق خوش آیند بٌرید او ببریدش
زنجیر بر او تنگ که دیوانه رسیده است
بر حال دل زار و نزارش نظری کرد
مجنون شده دلتنگ ، که دیوانه رسیده است
رقصان شده در بند بفریاد بخندید
چون ساز بد آهنگ که دیوانه رسیده است
این عاقبت کار من عاشق بی دل
شب رفت و شب آهنگ که دیوانه رسیده است
اردکان 9/3/86
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط شمس الدین عراقی  | 

مثنوی را مثنوی او کرده او
قصه های خوب نیکو کرده او
از زبان نی حکایت می کند
شرح هجران را شکایت می کند
ما چو نی نالان شده با قصه ای
تا یکی شاید کند ره چاره ای
ورزغی آمد به دل پر آرزو
بر کنار برکه ای بر گفتگو
اولین سودای من باد خنک
از تعجب همره بادش سرک
رو به سوی برکه کرداو بعدازآن
گر توانی بارشی در این زمان
بارش باران بر او آغاز شد
شادمانی با دلش دمساز شد
قور و قوری جست و خیزی خرّمان
کی خدای برکه چیزی می رسان
چرب و شیرین لقمه ای اینک مرا
پشّه ای ، پروانه ای بر ما روا
سر به بالا با نگاه انتظار
بهر بلعیدن نبود او را قرار
ناگهان ماری دهانش باز شد
قصه ی کوتاه ما پر راز شد
ترسم ات بی حوصله گر بیش ازین
بیش ازین ها گفته بودم پیش ازین
مثنوی شاید نشاید کوچه را
حکم تکفیرش مزن از ماجرا
اردکان 2/3/87

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:50  توسط شمس الدین عراقی  | 

صدای خنده ی جغدی دل شب را :  
پرستوی مهاجر لانه می سازد دوباره در مسیر باد و طوفان .
همانجا جای سال پار و پیرار
ببینید و بخندید
شب تاریک بود و مرغکان در لانه هاشان آرمیده
کسی از جا نجنبید
همه از هول شوم بوم ترسیدند و خوابیدند تا صبح سپیده
سحر از تیغ کوه آمد قراول
که هان ای خفتگان بیدار باید شد
خروس آمد
نگاهی کرد این سو را از آن سو
پر و بالی نفس در سینه آواز بلندش را پراکند
-قو قو لی قو قو قو قو
زمین را نک زنان 
           بهر فریب مرغ ها خوابیده در لانه
براتان دانه پیدا کرده ام اینجا
یکی کرچیده مرغی
           بال و پر بر هم زد و آمد.
-فریب دانه ات خوردم 
به زیرم کش بکن تاج سرم هر آنچه می خواهی روا کن
تشر بر او بسوی مرغ ِ کاکل بر سر و بر پا حنایی
-کجایی مرغک زیبا ؟
بگو آسوده خوابیدی تو دیشب؟
شنیدی خنده ی جغد دل شب را که می گفت
پرستو آمده 
بار دگر آنجا همانجا
خدا را شکر ما را لانه ای محکم امان از باد و طوفانها
حنایی قدقدی کوتاه و ناز آلوده با او
-خدا را شکر مردی چون تو ما را
صدای قیل و قال و قار و قار دسته ی پیر کلاغان سیه پوش
که ما دیدیم و خندیدیم و شاید لقمه ی چربی پس از باد
کمی آنسو ترک پرواز شاد جمع گنجشکان
هراسان و شتابان در فرودی سوی دانه 
شنیدی ؟ ...باز بیچاره پرستو...؟
همانجا ! در مسیر باد دارد آشیانه؟
صدای بلبل سر مست و خوشخوان
-برایش تازه دیشب تا شنیدم ،