تبليغاتX
بی نشانه

من جوادآقا ، تو پارک شهر گاری دارم ، لبو فروشم

البته فقط زمستونا ... چی بو د چی شد ، چی رفت تو گوشم
آی داغه لبو گرمه لبو آی سمنو آی سمنو آی ...
قاطی شد یکی کات بزنه تا من برم لباس بپوشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 15:41 |
ای دیده ببین  چرا شدی مات ؛ شه مات شدیّ و بر خیالات
او بر سر عهد خود ؛محالات ، کی کرده کسی تو را مراعات
هیهات ، هزار بار ازین پیش ؛ زین خوش خط و خال خورده ای نیش
اصرار چرا چگونه اثبات ، ناممکن اگر شود ، خرافات
سر برده به کار خود که اینم ، صد پله فراتر از زمینم
بر خاک تو او کجا ، سماوات ؛ بیهوده به خود مکن مباهات
ای ساز شکسته ی به دیوار ؛ ای نای بریده از چه گفتار
او از سر شب در ملاقات ، بسته است چرا سحر مناجات
ای مانده به خشک و شوره زاران؛ اینجا به چه دل ، به ابر و باران
آنجا که رسیده او ، کمالات ؛ هرگر نرسی ، تویی و طامات
خشکیده درختم آن درختم ؛ بی برگم و باد ، برده رختم
بر مرده ثمر کجا کرامات ؛ دلمرده شد از دم مسیحات
هرچند که پیش ازین کسی گفت ؛ (بی نام و نشان) شنید و آشفت
بی پیر چو می روی خرابات ؛ صد فتنه اگر رسد ، مجازات .
شیراز 4/3/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 1:35 |
از چه بس دیر آمدی بسیار ها کردی درنگ
بی تفاوت رو گرفتی ؛ این نه هشدار است و زنگ
فرصت دیدار اندک بود و بر بیهودگی
پرده ها از هر طرف رنگین و گم گشتی به رنگ
چشم و گوش دل چرا بستی که مهمان بر دل است ...
ره زن دل بود و آزادش ؛ نکوبیدی به سنگ
با نوای ساز ناکوکش چرا رقصان شدی
برده از خاطر نوازش های آن مهرو به چنگ
بوسه ها در انتظارت شهد و شیرین جانفزا
کام جان مسموم اگر خواهی بنوش از این شرنگ
دیده بگشا بر تماشا پرده بردار از نگاه
دشت پهناور رها ، اینجا چرا این جای تنگ
گر نمی آیی به راه از تیر خشمش کن حذر
سرگرانی از چه شاید بر سرت سودای جنگ
(بی نشان) عذر گنه از یاد یار مهربان
آرزو دور و بلند اما نه با این پای لنگ
اردکان 9/2/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:39 |

دوستان عزیز

سلام

چند وقت پیش شاعر گرامـــــی و ارجمند جنــــــاب آقای بـــرات رفیعی شعری

گذاشتند در سایت محترم آوای دل با عنوان (مه ) و در ابتدای آن شرحی از ماجرایی بسیار عاشقانه نوشته بودند از آقا و خانمی بنام( امیر و فرشته )  

آن ماجرا خیلی به دلم نشست . تا اینجا را داشته باشید ...

دفتر شعری نا تمـــام دارم بنام (مثنوی دلگیر ) تا حالا پانصد بیتی شده است و

پیشاپیش تقــــدیم گردیده به دوستــــی بسیار گرامی . خیلــی وقت است به

سراغ آن دفتر شعر نرفته بودم . آن ماجرای جناب بـرات رفیعی باعث شد ابیات

زیر به آن دفتر اضافه شود .

مثنوی را قله ها دور و بلند

گوش خود پیش آ به ما بشنو به پند

راه آسان گیر و بر باغ غزل

سایه ی طوبی به جو شیر و عسل


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 1:42 |
روز وشب در انتظار و بر ملال
تا به کی اینگونه باید ، ماه و سال
روزگاری در سرم سودای عشق
حال و روزم را تماشا  ، بی سوال
پیر و فرتوتم ، کجایم شاخ و برگ
تا به رقص آیم به بادی از شمال
جنگل انبوه و فریادم به هیچ
دست بی رحم تبر ، پای نهال
مرغ بی دل ، از چه اینجا آشیان ؟
گوشه ای پنهان ببین آن خطّ و خال
عاقبت چنگال تیزش سینه ات
می گریزی از چه ، چابک پا غزال
گرچه دلگیرم ، هزاران آرزو
بی سرانجامم ولی شاید مجال
(بی نشان) را جام دیگر لب به لب
هر چه پیش آید خوش آید ؛ بی خیال
اردکان 20/1/88
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 1:56 |

دیشب گذشته به خطبه ی چهلم رسیدم شکر خدا . مدد کند صاحبش تا یکسال دیگر به پایان می رسد .

تا او چه خواهد و اگر خدا خواست به پنجاه که برسد اقدام به چاپ آن خواهم کرد تا پنجاه خطبه ی بعدی ...

باز هم تا او چه خواهد .

خطبه ی ۴۰

صدق مطلق حرف حق بوده است و هست

حرف حق را كس نشايد ، برده دست

 

غير فرمان خدا ، فرمان چه كس ؟

غير اين ، هر گفته ي ديگر عبث 

 

ليك اينان چيز ديگر بر زبان

زانچه مي خواهند ، خلقي بر زيان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 23:12 |
خسته از تكرار تلخ اشتباه
جستجو ، شايد چراغي پيش راه
در برويم بسته شد از هر طرف
چشم امّيدم كجا دارد نگاه
با دل افسرده افسوسم به لب
حيف از عمري كه نابود و تباه
مي شود امشب شكيبايي كني
بر تو مهمان آمدم ، اينجا پناه
مهربانا ، مهرباني كن به من
تازه خواهد شد به آبي اين گياه
تير خشمش را كجا تاب آورم
سينه چاكم ، پيش رو تيغ و سپاه
حال زارم را تماشا بس نشد؟
عرض حال آورده گريان دادخواه
حرف آخر را شكايت مي كنم
(بي نشان ) را از چه راند از خانقاه
اردكان 27/11/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 1:4 |
شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار
صبرم از كف مي رود از دل قرار
شكوه از روزي كه كوتاه است و زود
مي رود بر ديده خار ِ انتظار
وقت خواب آمد سرت بر سينه ام
اين خيال است اين ، نمي آيد بكار
خاطرات خوب و زيبا را به دل
مي سپارم ، يادگاري ماندگار
زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي
تابش خورشيد آنجا ، سايه سار
چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد
آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار
با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي
زير لب آهسته اين : (اي روزگار )
دل چه مالامال و گنجايش به هيچ
باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار
بي نشان بس كن مگو ديگر مگو
گنج پنهان ِ تو روزي آشكار
اردكان 5/11/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 13:4 |
ميان كوچه اي باريك و غمبار
به دستم دفتري با كهنه اشعار
همان دير آشنا ؛ مهمان كنيدم
در ِهر خانه قفل از بيم و ؛ انكار
شب تاريك و حتّي يك ستاره
سكوت و سوت ِ گوش آزار و كشدار
هوا سنگين و بي جنبش ، نفس تنگ
هراس ِ سايه اي از كنج ِ ديوار
ميان رفتن و ماندن اسيرم 
به آنجا مبهم و ، اينجاي ِ مردار
نگاه خسته ناباور ، كه ناگاه
شكاف پرده اي نوري ، پديدار
شتابان مصرعي ، شايد ببيند
امان از نازك ِ دل ، چشم خونبار
تنم بيمار و دل پژمرده ايكاش
نبيند نشنود ، اينگونه گفتار
مگو هذيان ، مگو نام و نشاني
بزن بر ديده آب از خواب ؛ بيدار
اردكان 21/10/87
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 1:0 |

نگاه زائران کعبه چرخید
ز حجّ ناتمام ، او را بپرسید ...
یکی می گفت شاید خارج از دین
یکی دیگر ز ترس و بیم جان ، این
نکو مردی خروشان ؛  ننگتان باد !
رشادت های او را برده از یاد؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شمس الدین عراقی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 10:8 |